دلم این‌جاست، بده تا به سلامت بروم...

 

ژولین: عشقِ ما آینده‌ای نداره.

 

لورا: آینده هیچ اهمیتی نداره.ژولین: [با لطافت] حق با توئه. همه‌چی برمی‌گردد به آن لبخندهایِ مرموزی که رویِ لب‌هایِ « اِریک‌اِمانوئل اِشمیت» نقش بسته است و فرقی نمی‌کند داریم کدام عکسش را می‌بینیم، چون در بیش‌ترِ عکس‌ها، این لبخندِ مرموز، زودتر از همه‌ به چشم می‌آید و بیش‌تر از همه خودش را به‌رُخ می‌کشد و خبر از آدمی می‌دهد که فکر می‌کند [و به ما هم نشان می‌دهد] ادبیات چاره‌یِ زندگی‌ست و می‌شود به کُمکَش مسیرِ زندگی را روشن کرد؛ اگر ادبیات باشد و بشود آن‌را به‌چشمِ یک دوره‌یِ فشرده‌یِ زندگی دید و از همه‌یِ چیزهایی که در آن اتّفاق می‌افتد، درس گرفت...هفته‌یِ پیش، وقتی داشتم یادداشتِ کوتاهی درباره‌یِ «ابراهیم آقا و گل‌هایِ قرآن» [داستان و نُسخه‌یِ سینماییِ فرانسوا دوپرون] می‌نوشتم، همه‌اش به این فکر می‌کردم که داستان‌ها و نمایش‌نامه‌هایِ « اِریک‌اِمانوئل اِشمیت» از محدوده‌یِ داستان بیرون می‌زنند و به چیزی فراتر از یک داستان بدل می‌شوند؛ به چیزی شبیهِ زندگی، یا شاید اصلاً خودِ زندگی. هفته‌یِ پیش، داشتم به «خُرده‌جنایت‌هایِ زناشوهری» فکر می‌کردم که هنوز نمایش‌نامه‌یِ عجیبی‌ست. و داشتم به «نوایِ اسرارآمیز» فکر می‌کردم که حکایتی‌ست درباره‌یِ نوشتن؛ درباره‌یِ ماهیّتِ نوشتن و البته کشفِ راز و رمزهایی که در این نوشتن به کارِ نویسنده می‌آیند و ظاهراً، نویسنده‌ای که «جایزه‌یِ نوبل» را بُرده، در این موردِ بخصوص، بهترین انتخاب است. امّا نوایِ اسرارآمیز، همان‌قدر که به مقوله‌یِ نوشتن می‌پرداخت و به‌صریح‌ترین شکلِ مُمکن «ادبیاتِ واقعی» را نقد می‌کرد، از دل‌دادگی و دل‌سپردن هم حرف می‌زد و کم‌کم ادبیات کنار زده می‌شد و آن‌چه محلِ بحث می‌شد، همین دل‌دادگی بود. عاشق‌شدن و از عشق‌ فارغ‌نشدن، ایده‌یِ اصلیِ نوایِ اسرارآمیز بود. این دل‌دادگی، که دو شخصیتِ نمایش‌نامه از آن دَم می‌زدند، چیزی نیست که بشود به‌آسانی توضیحش داد؛ چیزی‌ست عظیم‌تر از همه‌یِ احساساتِ بشری و همین است که حتّا پس از مرگِ دلدار، باقی مانده و بیش از پیش به زندگی ادامه می‌دهد. «لارسن» و «زنورکو» درباره‌یِ چیزی بحث می‌کردند که زمانی مالکش بودند و حالا خاطره‌اش [خیالش؟] دست از سرِ آن‌ها برنمی‌داشت. بااین‌همه، زنورکویِ نویسنده و لارسن، در انتهایِ «بازی» می‌دانستند که این نامه‌نگاری‌ها، بیش از هر چیز، ادایِ احترامی‌ست به دلدارِ ازدست‌رفته و دست‌کم خاطره‌یِ او به‌کُمکِ همین نامه‌ها و آن تقدیم‌نامه‌یِ‌ دوحَرفی زنده می‌ماند...حالا، در «مهمان‌سرایِ دو دنیا»، با یک‌جور دل‌دادگیِ عجیب‌وغریبِ دیگر سَروکار داریم؛ عشقی که یکی می‌گوید آینده ندارد و دیگری جواب می‌دهد آینده هیچ اهمیتی ندارد. خُب، در «مهمان‌سرا»یی [هُتل] هستیم که اساساً «مهمان‌سرا» نیست؛ جایی‌ست مُتعلّق به آدم‌هایی که در «اغما» هستند. آدم‌هایی که، به‌هردلیلی، بیهوشند و جسمِ بی‌جان‌شان، به‌کُمکِ انواعِ سیم‌ها و لوله‌ها زنده است. در چُنین «مهمان‌سرا»یی، «در مکثی خالی میانِ دو دقیقه‌یِ‌ پُرهیاهو؛ میانِ بی‌نهایت گذشته و بی‌نهایت فردا» [تعبیری از گُلی ترقّی در درختِ گُلابی] که آدم‌ها بیش از همه در فکرِ «برگشتن» هستند و حاضرند دست به هر کاری بزنند تا «آسانسورِ» جادوییِ «مهمان‌سرا»، آن‌ها را پایین ببرد، دل‌بستن و عاشق‌شدن و از عشق فارغ‌نشدن، چیزِ عجیبی‌ست. و عجیب‌تر این است که «ژولین» در همه‌یِ سال‌هایِ زندگی‌اش، «عاشق» و «دلداده» نبوده است. خودش می‌گوید «هربار یه زنی فریاد می‌زد همیشه دوستت خواهم داشت، باز هم به چی فکر می‌کردم؟ به خاکستر.» امّا وقتی سروکلّه‌یِ «لورا»، دخترِ موبورِ جذّاب، پیدا می‌شود، احوالِ «ژولین» هم دست‌خوشِ تغییر می‌شود. «راجاپورِ غیب‌آموز» به «ژولین» می‌گوید «شک ندارم که یه ذرّه محبّتِ شما رو به یه‌عالمه قُربون‌صدقه‌یِ من ترجیح می‌ده.» و این، عملاً، تنها باری‌ست که «غیب‌آموز»، واقعاً «غیب» می‌گوید. «ژولین» و «لورا» یک‌دیگر را در آن «مهمان‌سرا»یِ عجیب، کشف می‌کنند. «لورا»یی که هیچ‌وقت طعمِ مهر و محبّتِ واقعی را نچشیده، ناگهان تغییر می‌کند و «ژولین»ی که در زندگی‌اش، برایِ عاشق‌شدن ارزش و اهمیتی قائل نبوده، حالا حس می‌کند که قلبش برایِ «لورا» می‌تپد. موقعیتِ دردناکی‌ست؛ عشقی که آینده‌ ندارد. این هم از برکتِ آن «مهمان‌سرا»ست که «ژولین» این جُمله را می‌گوید، هرچند دلش می‌خواهد که آینده‌ای در کار باشد. همه‌چی، وقتی دردناک‌تر می‌شود که «آسانسورِ» جادویی، «لورا» را می‌فرستد پایین تا قلبِ «راجاپورِ غیب‌آموز» را در سینه‌اش بگذارند و نوبت به «ژولین» که می‌رسد، نورِ کورکُننده‌یِ «آسانسورِ» جادویی، آن‌قدر هست که نفهمیم مُسافرش را «بالا» می‌برد، یا می‌فرستد «پایین». نه این‌که مُهم نباشد، امّا مُهم آن اتّفاقِ خوب و مُبارکی‌ست که بالأخره افتاده؛ این‌که «لورا» عشق را تجربه می‌کند و «ژولین» هم می‌فهمد که بی‌عشق، زندگی کاملاً معمولی‌ست. همین است دیگر... راست می‌گویند که روزگارِ ما به نویسنده‌هایی نیاز دارد که به‌جایِ عقل‌شان، با قلب‌شان بنویسند و «اِریک‌اِمانوئل اِشمیت» ـ خدا را شُکر ـ یکی از این نویسنده‌هاست...بعدالتحریر: مُشخصاتِ کتاب از این قرار است: مهمان‌سرایِ دو دنیا، نوشته‌یِ اِریک‌اِمانوئل اِشمیت، ترجمه‌یِ شهلا حائری، نشرِ قطره، پاییزِ 1386، 1500 تومان.

 

 

 

 

 

 

/ 26 نظر / 104 بازدید
نمایش نظرات قبلی
اميد

سلام آقای آزرم عزيز ممنونم که سر زديد ....اول می خواستم بدانم مطالبی را که در دنيای تصوير می نويسيد در اينترنت جايی هست....آخه من بعضی از شماره هاشو ندارم...می دونيد که اين مجله زود تموم ميشه.....ديگر اينکه چرا کمتر ديگر در برنامه های سينمايی تلوزيون حاضر می شويد....مطلب بعدی اينکه می خواستم بدانم نظرتان را در مورد زودياک فينچر.نمیدونم چرا من از هفت خيلی بيشتر لذت بردم....با توجه به اينکه خيلی منتظر زودياک بودم ولی مرا جذب نکرد...به نظر من قاتل آن فيلم هدف والاتری داشت....ممنون می شم راهنماييم کنيد...تا بعد...

مُحسنِ آزرم

امیدِ عزیز، دنیایِ تصویر سایتِ اینترنتی ندارد مُتأسفانه و من هم آن یادداشت‌ها را جایی، رویِ اینترنت، نگذاشته‌ام. درباره‌یِ زودیاکِ فینچر هم در هفته‌نامه‌یِ شهروندِ امروز چیزی نوشته‌ بودم. تاریخش، البته، یادم نیست. باید نگاه کنم. فقط این‌که بینِ هفت و زودیاک فرقِ زیادی هست و به‌نظرم نیاید آن‌ها را در یک ترازو، کنارِ‌ هم نشاند.

•▪مصاحبه با وبلاگ نويسان•▪

سلام به دوستان عزيز. و با آرزوی موفقيت برای شما با مصاحبه جديدی بروز هستيم با وبلاگ * ماه من سلام * ( نازنين عزيز ) . ــــــــــــــــــــ دوستان اين يک پيام کلی برای همه وبلاگ نويسان هست . وبلاگ مصاحبه برای آشنايی بيشتر همه دوستان با يکديگر تشکيل شده .با آمدنتان خوشحالمان می کنيد . ـــــــــــــــــــ برای با خبر شدن از آپديت اين وبلاگ آيدی مربوطه را ادد کنيد . ايام به کام شهزاد

كيوان

سلام ما يك سيستم جديد براي وبلاگ هاي فارسي زبان طراحي و پياده سازي كرده ايم. استفاده از اين سيستم براي تمام وبلاگ نويسان رايگان هست. شعار اين سيستم جديد اين هست: " از وبلاگ دوستانت ديدن كن تا اونها هم از وبلاگ تو ديدن كنند." كافيه در سايت كيوان‌پي عضو بشيد و وبلاگتون را در سيستم ثبت كنيد. شما از وبلاگ هاي ديگر وبلاگ نويساني كه در سايت عضو هستند ديدن مي كنيد. و وبلاگ نويسهاي عضو سايت هم از وبلاگ شما ديدن مي كنند. هر اندازه كه وقت بگذاريد و از وبلاگهاي عضو كيوان‌پي ديدن كنيد ديگر وبلاگ نويسان عضو هم به همون اندازه از وبلاگ شما ديدن مي كنند. اينطوري خوانندگان وبلاگتون چند برابر مي شه و مي تونيد دوستان زيادي پيدا كنيد! براي آشنايي بيشتر با كيوان‌پي پيشنهاد مي كنيم راهنماي سايت را مطالعه كنيد: http://www.kayvanpay.com/help.htm منتظر ثبت وبلاگ شما در كيوان‌پي هستيم. باز هم بهت سر مي زنم. تابعد!

آرتوبازان

مرا با كلاغ نسبتي هست كه او نميخواهد/حاشا ميكند.

مهيار زاهد

آقای آزرم عزيز اول از همه جای فيلم مستند در وبلاگ خالی است . و دوم از همه هم اين که هميشه با خود فکر می کنم چه چيزی در فيلم دزد بغداد پرويز دوائی را اين گونه جذب خود کرد ؟ و سوم از همه هم اين که بابا يک کمی هم از امير کاستاريکا بگو ديگر . با مهر

اميد

شما اگر مجبور بودید تنها یک کلمه بگویید چه چیزی می گفتید؟

ثبت دامنه رایگان دات کام Com.

با عرض سلام و خسته نباشید خدمت شما مدیر محترم وب لاگ 33آی آر دات کام یک سیستم جهت ارائه آدرس کوتان و سیستم فورواردینگ دامین میباشد و برای سهولت کار و تسریع آن استفاده میکند از سایت Www.33IR.Com مزاحمتون شدم می خواستم ضمن دعوت از شما جهت ثبت نام دامنه رایگان دات کام برای وبلاگتون و استفاده از نام کوتاه و آسان با پسوند Com. و جهت حمایت از سایت خودتون www.33IR.Com در صورت تمایل این کد را در وبلاگتون بزارید <a href="http://www.33IR.Com/?lang=fa">دامنه رایگان Com. برای شما</a> و یا ما را با عنوان ثبت دامنه رایگان دات کام Com. در < پیوند > وبلاگتون لینک کنید با تشکر موفق باشید