این روزها که می‌گذرد...

 

این‌جوری‌ست دیگر؛ آدم کلّه‌ی سحر که پا می‌شود، می‌بیند خوش‌احوال نیست و می‌بیند رغبتی ندارد به این آفتابی که کم‌کم دارد طلوع می‌کند و هی چشم‌ها را می‌بندد و هی خواب را دوباره دعوت می‌کند و هی لعنت می‌فرستد به خاندانِ این همسایه‌هایی که خانه‌ساختن‌شان شده است جهنّمِ زندگی‌اش و همین‌طور که چشم‌ها را باز و بسته می‌کند، به همه‌چی فکر می‌کند و همه‌چی را به‌یاد می‌آورد و این چندماه را توی ذهنش مرور می‌کند و بعد دلش هزار راه می‌رود و همچه که از جا بلند می‌شود و تلفنش را روشن می‌کند، می‌بیند اس‌ام‌اسی از اکبر رسیده که قرار بازداشتِ آقای سردبیر دوماهِ دیگر تمدید شده و این یک‌خط را چندبار بی‌خودی می‌خواند و احوالش ناخوش‌تر از این‌ می‌شود...

بعد هم که چندساعتِ بعد، بالأخره، از خانه زده بیرون و بی‌حوصلگی‌اش، کسالتِ مفرطش را، توی هوا پخش کرده و دارد از دفتر نشر برمی‌گردد خانه، توی تاکسی، از پُل که پایین می‌آید، چشمش می‌افتد به دفتر روزنامه‌ای که تا همین چندماهِ پیش وعده‌گاهِ روزانه بوده و حالا تابلویی حتّا در کار نیست و درش نیمه‌بسته است و هی از توی تاکسی چشم می‌گرداند که ببیند کسی آن‌ورِ شیشه هست یا نه و یادِ همان روزهایی‌ست که با بقیه، آن‌ورِ شیشه داشته خیابان را می‌دیده و یادش می‌افتد به آقای سردبیر و آن اس‌ام‌اسِ صبح‌گاهی و بعد پیش خودش یادِ این مصرع می‌افتد که «عار ناید شیر را از سلسله» و بعد همین‌جور که تاکسی از کنارِ دفترِ حالاتعطیلِ حالابی‌تابلو می‌گذرد، باز این چندماه را توی ذهنش مرور می‌کند و احوالش ناخوش‌تر از این می‌شود...

این‌جوری‌ست دیگر؛ آدم گاهی خوشی‌اش دود می‌شود و به هوا می‌رود و همین‌جور که توی هوا می‌رود محو می‌شود و گم می‌شود و دور می‌شود و دودی که دور می‌شود عجب چیزی می‌شود و بعد هم که این‌جوری‌ست دیگر...

 

 

/ 3 نظر / 20 بازدید
زاهد

ای کاش کلاهی داشتم باد آن را می برد و در چمنزاری دور رها می کرد

داوود

همین جوری ست دیگر.چشم بهم می زنی می بینی چقدر زود روز های خوشت به پایان رسیده و چقدر کوتاه بود و لعنت می فرستی به روزگار که چرا نمی دانستی که آن روز ها ی کوتاه بهترین سال های عمرت بوده که حالا دود شده و به هوا رفته... حالا فقط خاطره هاش برایت مانده که آن هم فقط گاهی می تواند گوشه ی چشمت را خیس کند که شاید آرام شوی...برای لحظاتی... شاید... و بعد همین خاطره های لعنتی کم کم می شود بلای جانت . هر جا که چشم می گردانی برایت تداعی لحظه ایی و یا صحنه ایی می شود. لحظه هایی که بهترین ساعات عمرت بودند و احتمالا دیگر هیچوقت (‌ و هیچوقت )‌ مانندشان را تجربه نخواهی کرد... و باز لعنت به زندگی هزار پاره و بی سر و ته مان...

شبات

چه جوريه... وبلاگ شما سرمه حضرت سليمان داره يا ما چشم بصيرت نداريم پست مي كنيد ولي ما نمي بينيم.