یک تکّه از یک نامه‌ای مُتعلّق به همین روزها...

... باران هنوز می‌بارید که سوارِ تاکسی شدیم و گفتیم برود نیاوران و با لباس‌هایِ خیس رویِ صندلی‌هایِ تاکسی لَم دادیم و از پُشتِ شیشه‌هایِ بُخارگرفته خیابانِ خیس را دیدیم و آبی را که در خیابان روان بود و حرف‌هایِ راننده را هم می‌شنیدیم که آسمان و زمین را به‌هم می‌بافت و هر از گاهی سری هم برمی‌گرداند که ببیند حواس‌مان هست یا نه و ما که حوصله‌یِ آن حرف‌هایِ مُفت، آن حرف‌هایِ بی‌ربط را درباره‌یِ زندگی نداشتیم، به هم نگاه می‌کردیم و آرام می‌خندیدیم و خیال می‌کردیم که این هم بخشی از شادیِ روزانه‌یِ ماست و حواس‌مان به مردی نبود که از پیاده‌رو به خیابان پرید و رویِ خطِ سفید ایستاد و می‌خواست بمیرد و برایِ مُردن خیابان را انتخاب کرده بود و فکر نمی‌کرد چه مرگِ تلخی چشم‌به‌راهش نشسته است و در این سواریِ قراضه‌ای که از رویش رد می‌شود، ما نشسته‌ایم که حواس‌مان به دنیا نیست و به چیزی جُز زندگی فکر نمی‌کنیم و خیال می‌کنیم این‌همه غُرزدن، این‌همه آسمان و زمین را به‌هم بافتن یک‌جور بازی‌ست و حتّا این آدمی هم که از پیاده‌رو به خیابان پریده و رویِ خطِ سفید ایستاده و می‌خواهد بمیرد و برایِ مُردن خیابان را انتخاب کرده، دل‌تنگِ یک بازیِ جدید است و حیف که پنبه‌ها گوش‌های‌مان را پُر کرده بودند و هیچ صدایی به آن‌ها نمی‌رسید و از هیچ‌چی به‌اندازه‌یِ کتاب‌هایِ تازه‌ای که در قفسه‌‌یِ کتاب‌فروشی‌ها بود شاد نمی‌شدیم و با این‌که قیمت‌شان کم نبود و زیاد بود، سوت می‌کشیدیم و همه‌یِ پول‌هایی را که تهِ جیب مانده بود، رویِ هم می‌ریختیم و دودستیِ تحویلِ آن آقایِ سبیلویِ بداخلاقی می‌دادیم که با خودش قهر بود و چشمش که به پول می‌افتاد سیبِ گلویش تکان می‌خورد و شبیهِ همان سبیلویی بود که دمِ درِ سینما فرهنگ می‌ایستاد و با این‌که لبخند همه‌یِ صورتش را پُر می‌کرد، معلوم بود که شاد نیست و دوست ندارد بخندد و غمی بزرگ در وجودش لانه کرده که به این سادگی‌ها بیرون نمی‌رود و ما با لباس‌هایِ خیس رویِ صندلی‌هایِ تاکسی لَم داده‌ بودیم و از پُشتِ شیشه‌هایِ بُخارگرفته خیابانِ خیس را می‌دیدیم و به هر چراغ‌راهنمایی که می‌رسیدیم، شروع می‌‌کردیم از یک شمردن و همین‌که راننده پا را رویِ گاز می‌گذاشت، ذوق می‌کردیم و خیال می‌کردیم همه‌یِ دنیا بازی‌ست و فکر نمی‌کردیم آدمی هم باشد که ناگهان به آخرِ خط می‌رسد و می‌بیند که بعد از این دیگر چیزی نیست و فکر می‌کند وقتی همه بیگانه‌اند و ربطی به او ندارند و به زبانی دیگر حرف می‌زنند و چیزهایِ دیگری می‌خواهند، چاره‌ای جُز این ندارد که بمیرد و همه‌یِ خانه را غرقِ نفت می‌کند و وقتی بینی‌اش دیگر بویِ نفت را حِس نمی‌کند، کبریت می‌کشد و به تماشایِ آتشی می‌نشیند که اوج می‌گیرد و بالا می‌رود و دود می‌کند و با این‌که دود به حلق‌اش می‌رود و سُرفه می‌کند، از جا تکان نمی‌خورد و می‌ماند در آتشی که خودش افروخته است و این‌را باید با دیدنِ آن مردی که از پیاده‌رو به خیابان پرید و رویِ خطِ سفید ایستاد و می‌خواست بمیرد و برایِ مُردن خیابان را انتخاب کرده بود می‌فهمیدیم و حیف که پنبه‌ها گوش‌های‌مان را پُر کرده بودند و هیچ صدایی به آن‌ها نمی‌رسید و از هیچ‌چی به‌اندازه‌یِ فیلم‌هایِ تازه‌ای که هفته‌ای یک‌بار می‌خریدیم شاد نمی‌شدیم و آن فیلم‌هایِ قدیمی که قبل‌تر رویِ نوارِ ویدئو دیده بودیم ربطی به این فیلم‌هایِ تمیزی که خریده بودیم نداشتند و جورِ دیگری بودند و به دنیایِ دیگری تعلّق داشتند و تازه فهمیدیم که این فیلم‌ها را هیچ‌وقت ندیده‌ایم و بینِ همه‌یِ آن فیلم‌ها، وقتی به صحنه‌هایِ مرگ می‌رسیدیم ومی‌دیدیم آدمِ اصلیِ فیلم می‌میرد بُغض می‌کردیم و اشک گوشه‌یِ چشم‌های‌مان می‌نشست و سعی کردیم که پایین نیاید و دستِ ما نبود و بعد از تمام‌شدنش فکر می‌کردیم که چرا این‌همه بی‌اعتنایی به زندگی، وقتی‌که زندگی راهِ خودش را می‌رود و به ما محل نمی‌گذارد و کاری به کارِ ما ندارد و رویِ کاغذهایی که کنارِ دست‌مان بودند می‌نوشتیم که مُردن که چاره‌یِ کار نیست و کارِ اصلی ماندن است و رودررویِ زندگی ایستادن و این وظیفه‌یِ هر آدمی است که فکر می‌کند دنیا حق‌اش را خورده است و یکی از روزهایِ سردِ زمستان بود که دخترِ میلیون دلاری را دیدیم و ‌همه‌یِ تلخی‌اش در عُمقِ جان‌مان نشست و رسوب کرد و یکی از همان‌ روزهایِ سردِ زمستان بود که آن قصیده‌یِ امرء القیس را خواندیم و از آن بیت‌هایِ درخشان که همه شورِ بودنند و ماندن و رهیدن از مرگ کیف کردیم و گوشه‌یِ کتاب نوشتیم زنده‌باد زندگی و باران هنوز می‌بارید وقتی از پُشتِ شیشه‌هایِ بُخارگرفته‌یِ تاکسی ورودیِ کاخِ نیاوران را دیدیم و راننده ایستاد و گفت می‌شود دو‌هزار تومان...

 

بعدالتحریر: یادت هست دو بیتِ اوّلِ آن قصیده را که وقتی فهمیدیم معنایش چیست، چه حالی شدیم؟

 

قِفا نَبکِ من ذِکری حبیبٍ و منزِلِ

 

بِسقطِ اللِّوی بینَ الدَخولِ فَحَومَلِ

 

فَتُوضِحّ فَالمِقراه لم یَعفُ رَسمُها

 

لِما نَسَجَتها من جَنوبٍ و شَمالِ...

 

.......    

 

 

/ 6 نظر / 6 بازدید
کمال‌الدین

بسیار نیکو و پاکیزه مینویسید.

نیما پیامی

می‌شه این شعر عربیه رو معنی کنی؟!

مهرزاد دانش

سلام محسن جان.احتمالا میدانی که من وبلاگم را حذف کرده ام.اما اخیرا یک احمق با همان فرمت وبلاگ مهرخرد وبلاگي را جعل كرده و به من نسبتش داده.من از طريق مديريت بلاگفا درصدد شناسايي اين احمق و پيگيري قضيه هستم اما تا حصول نتيجه عجالتا اطلاع دادم تا سوءتفاهم ايجاد نشود.شماره موبايلم را هم كه داري.مخلصم.

نورا موسوی نيا

سلام گرامی ! متن سیال و بسيار زيبايی است ... سپاسگذارم ... همواره پیروز و شاداب باشید !

ماریا

روی هم که گذاشتیم این کاغذ پاره‌های صفر دار را دیدیم صدای ناله میاید، / آنجا بود که صفر کاغذی با صفر وجودی آدمها مساوی شد./ گاه گاه میبینیم آنها که از به صفررسیدن یک ماجرا، یک داستان، یک زندگی به صادق هدایت میمانند و گاه گاه برخی یکی‌ کنار این صفر گذاشته و آن را به ده میخوانند./ که تنها نباشد/ و گاه هم یکی‌ از ندیدن صفر‌ها خود را بر روی خط سفید میاندازد تا بمیرد

سعید

برادر اگر را شعر عربی برای مخاطب فارسی زبان که اکثرا عربی رابه اندازه ترجمه شعر نمیدانند گذاشتی که یک جاهایشان بسوزد در این صورت موفق شدی