صدایِ ما را از اصفهان می‌شنوید...

 

آخرین‌باری که اصفهان بودم، سالِ 83 بود؛ اردی‌بهشتِ 83 و البته که یک سفر یک‌روزه، سفری که ظهر شروع شود و شب تمام شود، قاعدتاً، سفر لذّت‌بخشی نیست؛ امّا همان یک‌روز هم غنیمت بود و یک نظر به زاینده‌رودی که پُرِ آب بود کفایت می‌کرد و دیروز، دمِ غروب که با خوش‌سفرترین دوستانِ دنیا رفته بودیم کنار زاینده‌رود و نشسته بودیم و کیف می‌کردیم، یادِ همان‌روز افتاده بودم و جای همه‌ی شما خالی که این‌جا کنار زاینده‌رود نبودید و این رودِ زیبا را ندیدید که چه‌قدر دلبری می‌کرد و ما، بالای سی‌وسه‌ پُل، بالای این رودخانه نشسته بودیم و آن خورشید خوشگل را می‌دیدیم که لحظه به لحظه کم‌رنگ‌تر می‌شد و حتّا این کم‌رنگ‌ترشدنش هم قشنگ بود و آن لحظه، اصلاً همه‌چی قشنگ بود؛ مثلِ خوردنِ آن فالوده‌ی خوش‌طعمی که کنارِ مسجدِ شیخ لطف‌الله خوردیم و آب‌لیمو و گلابش به‌قاعده بود و مثلِ آن بریانیِ معرکه‌ای که به‌سرعت بلعیدیمش و پُشت‌بندش یک فانتایِ شیشه‌ای را نوشیدیم که به‌قول «سمیوئل ال. جکسن» در «پالپ فیکشن» وظیفه‌ی اصلی‌اش «شُستن و پایین‌فرستادنِ» این غذا بود...

فعلاً همین چندخط کفایت می‌کند...

/ 4 نظر / 5 بازدید
محمد.پ

زیبا بود منتظر نظرات ارززشمند شما در وبلاگم هستم

خب حالا که دارید کیف دنیا را میکنید این چند خط را مینویسید که مثلا بگویید جای ما خالی و یا اینکه ببینید من چه رفیق شفیقی هستم فعلاً همین چندخط کفایت می‌کند...

نقاش خیابان چهل و هشتم

آقای آزرم حالا که بحث دلبری رودخانه ای شد دعوت تان می کنم یک سر به اهواز بیایید و کارون را هم ببینید. البته خواهش می کنم الان نیایید چون خشکسالی چیزی از این دلبرک کوچک غمگین باقی نگذاشته اگر اهواز نمی آیید لااقل به وبلاگ من سری بزنید!

شازده

همیشه افسون سفر را طلسم بازگشت می‌شکند و این‌گونه ادامه دارد نیاز و اجابتش تا باشیم و بدانیم که هستیم!!!