بیندیش، کار کن، بنویس، آستین‌هایت را تا شانه بالا زن و مرمرت را بتراش...

 

 

گوستاو فلوبر: ... که دل‌مُردگی تو را کُشت، هان؟ از خشم می‌ترکی، از اندوه در تابی، خفه می‌شوی؟ صبور باش ای شیرِ صحرا! من هم در حالِ خفه‌شدنم، مدت‌هایی‌ست مدید...

به ریه‌هایت یاد بده نفسِ کوتاه بکشند، تا زمانی‌که پا بر قلّه‌های بلند می‌نهی و باید در توفان دم زنی، با شادی بسیار گسترش یابند.

بیندیش، کار کن، بنویس، آستین‌هایت را تا شانه بالا زن و مرمرت را بتراش؛ مانندِ کارگرِ خوبی که هرگز سر برنمی‌گرداند، عرق می‌ریزد و زحمت می‌کشد و لبخند می‌زند... تنها راهِ حذر از ناشادی محصورکردنِ خویش است به هنر و جاندادن به هرچه که دیگر.

برای من همه‌چیز کمابیش خودش بوده است از زمانی که سرِ تسلیم نهادم به همیشه بدبودن‌شان... من به زندگیِ روزمرّه وداعِ نهایی گفته‌ام. از این پس آن‌چه می‌خواهم پنج شش ساعت آرامش است در اتاقم؛ آتشی در زمستان و دو شمعی برای شب‌هایم...

دلم می‌خواهد قصّه‌ای را که در این مدّتِ جدایی نوشته‌ای ببینم. در چهار، پنج هفته همه‌اش را باهم خواهیم خواند. باهم، تنها، به‌‌فراغت، دور از دنیا و بورژواها، چون خرس‌های زندانی، و زیرِ پوستِ کلفتِ سه قشریِ خرسانه‌مان خواهیم غرّید. من هنوز به فکرِ آن داستانِ شرقیِ خودم هستم که در زمستانِ آینده خواهم نوشتش.

 

بخشی از یک نامه‌ی گوستاو فلوبر، در از نامه‌های فلوبر، ترجمه‌ی ابراهیم گلستان، ماه‌نامه‌ی صدف، شماره‌ی ۱۰، شهریور ماهِ ۱۳۳۷، صفحه‌های ۸۰۰ و ۸۰۱.  

/ 11 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مسعود

مجله هر شماره دارد افت می‌کند(این همه صبر و آخر کاغذ کاهی؟). غیر از گرافیک و ویژگی های بصری و یادداشت‌های خانم مدیر مسئول(که از اول بیشتر به فاجعه شبیه بودند)ادبیات هر دفعه گفتگو محور‌تر می‌شود(فرمت برنامه تلویزیونی را با مجله اشتباه گرفته اید؟)تجسمی هر دفعه بی‌خاصیت‌تر و لاغرتر می‌‌‌‌‌‌‌شود،موسیقی روند خاصی ندارد(انگار بود و نبودش مهم نیست)تئاتر مجله هم پس از تغییرات پیاپی الان از همه‌ی بخش‌ها ضعیف‌تر است.مانیفست مجله هم بیشتر یه نشریات سیاسی می‌خورد تا یک نشریه‌ی فرهنگی،اجتماعی،ادبی،هنری و معلومات عمومی(چیزی را جا نگذاشتم؟این مشخصات خانواده سبز است یا تجربه؟کلمه‌ی فرهنگی کافی نبود؟)جنگ و پوشه و راه‌نما هم کیفیت نازلی دارند.جلد هم از ابتدا تعریفی نداشت،اگر با این روند ادامه پیدا کند دیگر مجله را نمی‌خوانم.

امیر

سلام محسن جان چرا فیلتر شدی؟ دیگه واقعا نوبرشو اوردن! حالم اصلا خوب نیست.

سهیلا دهقان

من هم انتقادی که به تجربه دارم همین گفتگو محوریه...

کتاب‌خوان

عالی بود آقای آزرم. ممنون. حرفی هم با مسعود دارم: قبلاً هم آقای آزرم نوشته بودند که کاغذ نیست. کاغذ گران است. اخبار را نمی‌بینید؟‌ چرا روزنامه‌ها صفحه‌هاشان کم شده؟ به خاطر کاغذ است. بعد هم اینکه اگر تجربه اینقدر بد است که شما میگویید نخریدش! حیف نیست پولتان را بدهید برای مجله‌ای که بعدش همه‌ی این غرها را به آقای آزرم بزنید؟!

آفرین

ممنون از شما و ممنون از آقای گلستان! روزمان را ساختید!

م

مشخصه نثر (مخصوصاً ترجمه‌هاي) ابراهيم گلستان تأثير زيادي روي شما گذاشته. اگه پايينش نمي‌نوشتين كه ترجمه مال گلستانه من فكر مي‌كردم خودتون ترجمه كردين.

نسترن

سلام من تو وبلاگ نويسي تازه كارم. دوس دارم نظرتو راجع به نوشته هام بدونم و كمكم كنيد مرسي :)

آرش

ممنونم. عالی است. آیا آقای گلستان نامه های دیگری را هم در این مجله ترجمه کرده اند؟ می توانم خواهش کنم آنها را نیز به تدریج منتشر کنید. و بعد، صفحه های 800 و 801؟ در سال 1337 مجله ای در بیش از 800 صفحه منتشر شده؟ حیرت انگیز است.

مریم

حس عجیبی رادر ادم زنده میکند...ممنون...