مگر من به مرگ می‌روم؟

 

 

   حالا، درِ پاکت را خواهم بست. کارتِ مُزاحم نشوید را بیرونِ در خواهم آویخت و آن‌وقت اصلاح خواهم کرد. حقیقت این است که امروز صُبح اصلاح کردم؛ امّا نمی‌خواهم کسی بفهمد ریش‌ام دارد سفید می‌شود...

آلبومِ خاطرات، هانس هرلین، ترجمه‌ی عبّاس پژمان، انتشاراتِ افق

   بعدِتحریر: این از آخرین جمله‌های رُمان است...

   بعدِ بعدِتحریر: نامِ عکس هست صبح از اتاقِ هتل. کارِ آنتون کرایگر


/ 8 نظر / 6 بازدید
روباه اندیشه

کدام رمان اقای ازرم؟

مجتبی

این از آخرین جمله های رمان است...

مجتبی

همچنان منتظر تجربه جدیدیم...

آرام

اینجارو خیلی دوس دارم،عادت ندارم زیاد کامنت بذارم اما حس کردم وظیفه مه بگم این وبلاگ از جمله وبلاگاییه که باهاشون زندگی می کنم.خوشحام که زود زودمی نویسید، واقعن لذت می برم، حظ بسیار...مرسی

حمید

عکس و عکس نوشته ی راجع به امید ؛ خیلی به هم میان ! خسته شدم از توهم هایی که اسمشو گذاشتیم امید. به قول هدایت همه از مرگ می ترسند من از زندگی سمج خودم.....

نیما

فایده ای ندارد... بهتر که آدم سفیدی ریشش را بگذارد همه ببینند... شاید دست از سرش برداشتند... شاید کمی فهمیدند... نه فکر نکنم!

محمد امین

جناب آزرم درود نمیدانم چرا بی اختیار یاد "ماری" فیلم "سالی دیگر" افتادم...

مریم

موهای منم داره سفید میشه ، راست می گه دوست ندارم کسی بفهمد موهایم دارد سفید می شود .