از سیاحتِ شما روی پرده‌ی سینما حقیقتاً مشعوفم

 

 

   کارِ سختی نیست اصلاً؛ می‌شود همه‌چیز را انداخت گردنِ تهیه‌کننده‌ای که به چیزی غیرِ پول فکر نمی‌کند؛ به سرمایه‌ای که خرجِ فیلم شده و حالا باید، دست‌کم، دوبرابرش را به جیب برگرداند تا پولِ از دست رفته را دوباره به دست بیاورد. می‌شود همه‌چیز را انداخت گردنِ کارگردانی که می‌خواهد به هر قیمتی فیلم بسازد؛ فیلمی که بفروشد و به‌واسطه‌ی همین فروش تهیه‌کننده‌ها برای کار با او سر و دست بشکنند. می‌شود همه‌چیز را انداخت گردنِ فیلم‌نامه‌نویسی که به خودش زحمتِ فکرکردن را نمی‌دهد؛ فیلمفارسی‌های چهل‌سالِ پیش را با چنان دقّتی سیاحت می‌کند که انگار نقشه‌ی گنجی عظیم را لابه‌لای آن فیلم‌ها جای داده‌اند و فقط اوست که این گنجِ عظیم را پیدا کرده؛ غافل از این‌که گنجی در کار نیست. می‌شود همه‌چیز را انداخت گردنِ بازیگری که دستِ رد به سینه‌ی هیچ کارگردان و تهیه‌کننده‌ای نمی‌زند؛ فیلم‌نامه را می‌خواند و یک‌سوّم استعداد و هوشش را صرفِ بازی در فیلمی می‌کند که می‌داند بعداً نامش را در شمار نقطه‌های سیاهِ کارنامه‌اش می‌آورند و فقط به این فکر می‌کند که با دستمزدِ این فیلم دست‌کم چند ماهِ سال را در خانه می‌گذراند، یا به سفری طولانی می‌رود. می‌شود همه‌چیز را انداخت گردنِ تماشاگری که به سینما می‌رود تا فیلم ببیند و هیچ فرقی هم برایش نمی‌کند که این فیلم را چه‌کسی ساخته و پیش از این چه فیلم‌هایی ساخته و اصلاً فیلمِ خوبی هست یا نه؛ مهم این است که بلیتِ حالا پنج هزار تومانی بخرد و برود در سالنِ تاریکِ سینما و پف‌فیلِ کره‌ای و آب‌معدنی یا نوشابه‌ی گازدار و چیپس و ماستش را بخورد و هر از دقیقه‌ای به شوخی‌های فیلم بخندد؛ آن‌قدر بلند که دیگر نشنود آدم‌های روی پرده چه می‌گویند و اصلاً این چیزهایی که می‌گویند چه معنایی دارد و اصلاً چرا باید این چیزها را بگویند.

   ولی واقعاً چه فرقی می‌کند که تقصیرِ چه‌کسی‌ست؟ مهم لابد این است که فیلم‌های بد، کمدی‌های سخیفِ یک‌بار مصرف، کمر به قتلِ سینمای ایران بسته‌اند. دست‌شان را گرفته‌اند جلو دهانِ سینما و اجازه‌ی نفس‌کشیدن بهش نمی‌دهند. سینما روز به روز دارد خالی‌تر می‌شود. هر روز بیش‌تر از دیروز. روز به روز دارد بزرگ‌تر می‌شود. باد کرده. فیلم‌ها دارند بیش‌تر می‌شوند. عدد و رقم را که می‌بینی لابد اشکِ شوق به چشمت می‌آید و حس می‌کنی چه‌قدر همه‌چیز خوب و مرتّب است و چه‌قدر حالِ سینمای ایران خوب است و هیچ‌وقت حالِ سینمای ایران این‌قدر خوب نبوده، ولی کافی‌ست گذرت بیفتد به خیابان‌های شهرِ تهران و از کنارِ سینماهای اسم‌ورسم‌دارش رد شوی. آن‌وقت همه‌چیز ظرفِ ثانیه‌ای تغییر می‌کند. می‌بینی فیلم‌ها شبیه هم شده‌اند. می‌بینی کلّه‌ی آدم‌هایی که آن بالا، روی اعلانِ عمومی، جا خوش کرده‌اند تکراری‌ست. اسم‌ِ فیلم‌ها عوض شده. اسمِ کارگردانِ فیلم‌ها هم عوض شده. اسم‌ها یکی نیست. یکی هم نباید باشد، ولی آدم‌ها یکی هستند. این فیلم‌ها را که یک‌نفر نساخته، ظاهراً آدم‌هایی ساخته‌اند با سلیقه‌ای شبیهِ هم؛ با سلیقه‌ای که این‌روزها شده سلیقه‌ی سینمای ایران. کسی فیلمِ خوب نمی‌سازد؛ یا اگر می‌سازد کسی نمی‌بیندش. سالی دو سه فیلمِ خوب ساخته می‌شود و باقیِ فیلم‌ها صرفاً برای ندیدن ساخته می‌شوند. انگار این روزها فیلم برای این‌که بیاید روی پرده نیاز دارد به چندچیز: اوّل این‌که سبُک باشد، مفرّح باشد و هرچه سبُک‌تر و مفرّح‌تر بهتر. فیلمی که آدم را نخنداند انگار فیلم نیست، فیلمی که پُفِ‌فیلِ کره‌ای و چیپس و ماست را به کامِ آدمی که لم روی صندلیِ سینما زهرِمار کند فیلم نیست. قاعده فعلاً همین است. استثناء هم که همیشه هست، امّا چه‌کسی به استثناء کار دارد؟ اصلاً استثناء به چه کاری می‌آید وقتی قاعده هست؟

   استثناء لابد یکی از آن فیلم‌هایی‌ست که چندسال پیش عادت داشتیم روی پرده ببینیم؛ یعنی وقتی بلیت می‌خریدیم و روی صندلیِ سینما می‌نشستیم چهارشنبه‌سوری و زیرِ پوستِ شهر را (مثلاً) سیاحت می‌کردیم و دل‌مان خوش بود به این‌که فیلم‌های پرفروش‌ سینما را می‌شود چند بار دید. امّا حالا همه‌چیز عوض شده. جداییِ نادر از سیمین نمی‌تواند یک‌تنه بارِ این سینمایی را که بی‌خودی بزرگ شده به دوش بکشد. فیلمی است جدا از فیلم‌های این چند سالِ سینمای ایران. اصلاً در این چند سال قاعده‌ی بازی عوض شده. کسی به فکرِ ساختنِ فیلمِ خوب نیست. فیلمِ خوب شاید خریدار ندارد. چند ماه در نوبتِ اکران می‌ماند و دستِ آخر به تک‌سئانس‌‌های آخرِ شب دل خوش می‌کند.

   مشکل دقیقاً همین جاست؛ جایی که منتقدان ما کم‌کم قیدِ این سینما را زده‌اند. با بد و خوبش کنار آمده‌اند. می‌گویند همین است که هست. سینمای ایران است. سخت نباید گرفت خودشان را آزار نمی‌دهند. فیلم‌ها را همان‌طور که هستند قبول می‌کنند. از دیدنِ فیلمِ بدِ یک کارگردانِ خوب حیرت نمی‌کنند و به‌جای این‌که فکر کنند کارگردان چرا این فیلم را ساخته چیزِ دیگری روی کاغذ می‌نویسند؛ این‌که سخت نباید گرفت. همه که قرار نیست همه‌ی عمر فیلمِ خوب بسازند. قانع شده‌اند واقعاً. چرا باید بنویسند که فیلمی بد است وقتی آن فیلم می‌فروشد و مردم برای تماشایش سر و دست می‌شکنند؟ وقتی فیلم‌نامه‌ی یکی از این فیلم‌ها را یکی از دوستان‌شان نوشته؟ وقتی روابط‌عمومیِ یکی از فیلم‌ها دوست‌شان است؟ وقتی قرار است برای همان کارگردان فیلم‌نامه‌ای بنویسند و از نقدِ فیلم به فیلم‌نامه‌نویسی کوچ کنند؟ این‌جوری‌ست که منتقدِ سینما می‌بیند نوشتن درباره‌ی فیلم‌های روی پرده‌ی سینما کار عبثی‌ست و راه به جایی نمی‌برد و کارِ درست شاید این است که در این روزهای گرمِ آخرِ بهار و اوّلِ تابستان بنشیند خانه و دی‌وی‌دی‌هایی را که شبِ قبل از دست‌فروشِ کنارِ خیابان خریده سیاحت کند و دست‌کم خیالش آسوده باشد که آن‌چه جلو چشم‌هایش رژه می‌رود فیلم است، نه چیزی دیگر و دلش خوش باشد که قیمتِ هرکدام از این فیلم‌ها یک‌پنجمِ پولی‌ست که باید برای خریدِ بلیتِ سینما خرج کند و بعد هم که نیم‌ساعت از فیلم گذشت قیدِ ماندن در سینما را بزند و برگردد خانه.

   امّا این وضعیتِ همه‌ی منتقدها نیست. بعضی‌ها می‌نویسند که چیزی نوشته باشند، که حضورشان حس شود. گاهی بدنامی هراز مرتبه بهتر است از گم‌نامی. این چیزی‌ست که بعضی به آن باور دارند. پس می‌نویسند و در هر نوشته‌ای به شعور خواننده‌شان اهانتی روا می‌کنند که نمی‌شود از آن گذشت. فیلم‌های بد را طوری توضیح می‌دهند که آدم حس می‌کند باید ببیندشان. که اگر نبیندشان چیزی را از دست داده. وقتی هم که ببیندشان، تازه می‌رسد به این نتیجه که منتقد راست نگفته است. منتقد هم می‌تواند راست نگوید و کارِ سختی هم نیست پیدا کردن منتقدهایی که کارشان شده است راست نگفتن و نعلِ وارونه‌زدن؛ هرچند داعیه‌ی حرفه‌ای‌گری هم دارند. و خب، تهیه‌کننده و کارگردانی که می‌خواهند خودشان را به تماشاگران قالب کنند، به دوستی با همچه منتقدی نیاز دارند و چه‌کسی بهتر از این منتقد می‌تواند خواننده‌هایش را مجاب کند که به تماشای فیلمی بروند که مُفت‌اش هم گران است؟ که سینما نیست اصلاً، که ربطی به فیلم ندارد.

   واقعیتِ دردناکی‌ست؛ ولی فیلم‌های بد، فیلم‌های مبتذل، فیلم‌های سخیف، هنوز به حیاتِ خودشان ادامه می‌دهند و منتقدانی هم هستند که به دفاع از این فیلم‌ها قد عَلَم می‌کنند و از گرمی و حرفه‌ای‌گریِ این فیلم‌ها می‌نویسند و دفاع می‌کنند. چیزِ عجیبی هم نیست البته؛ هر آدمی سلیقه‌ای دارد و سلیقه‌ی این منتقدان دقیقاً همین فیلم‌هاست. گولِ نوشته‌های‌شان را نباید خورد که برای کلاسیک‌های هالیوود جان می‌دهند و می‌نویسند لحظه‌لحظه‌ی این فیلم‌ها را از بَر هستند. پای عمل که برسد، پای توضیح سینمای ایده‌آل‌شان که برسد، همه می‌بینند که غایتِ آمال‌شان همین فیلم‌های بد، فیلم‌های مبتذل، فیلم‌های سخیفی‌ست که دست گذاشته‌اند روی دهانِ سینمای ایران و اجازه‌ی نفس کشیدن بهش نمی‌دهند. خوب که نگاه کنیم، با رجوع به نوشته‌های‌شان، به ادبیات نوشته‌های‌شان، می‌شود ردِ این سخیف‌بودن را پیدا کرد. هر آدمی با دیدنِ چیزی شبیهِ خودش، چیزی از جنسِ خودش شاد می‌شود و چرا نباید این منتقدان از سیاحت آدم‌های روی پرده که درست مثل آن‌ها حرف می‌زنند و راه می‌روند و ادبیات‌‌شان را به رخ می‌کشند شاد شوند؟ این فیلم‌ها آینه‌ی تمام‌نمای نقدِ همین منتقدانند. منتقدانِ مدافعِ چنین سینمایی روی پرده با کلماتِ همیشگی‌شان حرف می‌زنند و هیچ بعید نیست که یک روز و یک روزگاری کسی با دیدن‌شان در خیابان نزدیک بیاید و بگوید «ببخشید شما همان آدمه نیستید که تو فلان فیلم ظاهر شده بودید؟ بله، دقیقاً خودِ شما هستید و چه‌قدر خوب که بالأخره جایگاهِ حقیقی‌تان را پیدا کرده‌اید. از سیاحتِ شما روی پرده‌ی سینما حقیقتاً مشعوفم!»

/ 0 نظر / 210 بازدید