كابُل، شهري كه نمي‌شناختم…

 

رُمانِ «بادبادك‌باز»، نوشته‌يِ «خالد حُسيني» دقيقاً همان چيزي است كه بايد باشد؛ همان چيزي كه از يك نويسنده‌يِ انگليسي‌زبانِ ساكنِ ايالاتِ متحد توقع داريم: خواندني و احتمالاً ماندگار. بادبادك‌باز، اگر رُماني ماندگار باشد (كه فكر مي‌كنم اين‌طور باشد) لابُد به اين دليل است كه نخستين قدمِ بلند را در تصويركردنِ موقعيتِ افغان‌ها برداشته است. آدم‌هايِ بي‌گناهي كه يك‌شب خوابيدند و صُبح كه از خواب پاشدند، ديدند كه همه‌چي به‌هم‌ريخته و تا آمدند به خودشان بيايند، طوفاني ديگر از راه رسيد و اين طوفان هنوز نخوابيده بود كه طوفاني سنگين‌تر و هولناك‌تر از راه رسيد.

من همه‌يِ داستان‌نويس‌هاي افغان را نمي‌شناسم، كارِ چندتايي را خوانده‌ام، ولي هيچ‌كدام از آن داستان‌ها به اندازه‌ي بادبادك‌باز حرفه‌اي نبودند. خوب معلوم است كه با نويسنده‌اي آموزش‌ديده طرف هستيم، نويسنده‌اي كه داستان‌گويي بخشي از وجود او است و اين بخشِ اعظمِ وجود را در كلاس‌هايِ داستان‌نويسي پرورش داده است. آدابِ داستان‌گوييِ خالد حُسيني، همان‌ است كه در كلاس‌هاي نويسندگي خلاق آموزش مي‌دهند. همان راز و رمزهايي كه در وجودِ هر نويسنده‌اي هست و كافي است نسبت به اين رمز و رازها آگاه باشد تا قدم‌هايِ بعدي را درست بردارد. <?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

بادبادك‌باز رُمانِ حيرت‌انگيزي است. شاهكاري است درباره‌يِ مصائبِ زندگي. درباره‌يِ موجودي به نامِ آدم كه گاهي نامش را از ياد مي‌بَرَد و دست به كارهايي مي‌زند كه سال‌هايِ سال مايه‌يِ عذابش مي‌شوند. بعضي از هولناك‌ترين صحنه‌هاي داستاني كه تا حالا بهشان برخورده‌ام، در اين رُمان بوده است. شخصيت اصلي داستان (اميرآقا) يك پشتويِ پولدار است و نوكر خانوادگي آن‌ها (علي، كه هزاره است) پسري دارد به‌اسم حسن. اين حسن، حاضر است هر كاري بكند تا اميرآقا از او راضي باشد. و به‌خاطرِ اميرآقا بلايي به سرش مي‌آيد كه نمي‌شود توضيحش داد. اميرآقا، همه‌يِ عُمر، تصويرِ اين صحنه را پيشِ چشم دارد و بختكِ زندگي‌اش همين است و سعي مي‌كند آن را فراموش كند، تا راحت‌تر زندگي كند. اما گردشِ روزگار و پيش‌آمدِ حادثه‌ها، چيزي نيست كه به خواستِ آدم‌ها باشد. اين است كه آن كابوس رهايش نمي‌كند و او را سال‌ها پس از تركِ افغانستان (او در آستانه‌يِ قرن بيست‌ويكم، نويسنده‌اي است نسبتاً مشهور و ساكنِ ايالاتِ متحد) وامي‌دارد تا دوباره سري به اين سرزمين بزند؛ زماني كه طالب‌ها (طالبان) هنوز قدرت را به دست دارند و آدم‌ها را در ورزشگاهِ كابل، مي‌كُشند.

بادبادك‌باز، نمونه‌يِ خوبي است اگر بخواهيم از ارزشِ حادثه‌هاي فرعي و جزئياتِ به‌ظاهر بي‌اهميت در داستان حرف بزنيم. آدم‌هايي كه در داستان با آن‌ها آشنا مي‌شويم، بعداً و در سفرِ امير به كابُل هم نقشي در داستان بازي مي‌كنند و بايد داستان را بخوانيد تا ببينيد آدمي مثلِ آصف (يكي از پشتوهاي پولدار و ضدِ هزاره‌ها) چگونه در سال‌هاي كودكي و نوجواني سمبُلِ شرارت است و وقتي بزرگ مي‌شود، عينكي شبيه جان لنون به چشم مي‌زند و يكي از اصلي‌ترين مردانِ طالب‌ها (طالبان) است؛ مردي كه همه‌يِ سال‌هايِ نوجواني به بعدش را با پنجه‌بُكس گذرانده و هيچ عجيب نيست كه حالا به جامه‌يِ طالب‌ها درآمده و آدم‌هايِ بيش‌تري را مي‌كُشد.  

بادبادك‌باز، داستانِ دردناكي است كه به بهترين شكلِ مُمكن نوشته شده و اگر خواننده‌يِ حرفه‌اي داستان هستيد، پيشنهاد مي‌كنم خواندنش را از دست ندهيد

 

&&&

 

و يك نكته: از بادبادك‌باز دو ترجمه در بازار موجود است. ترجمه‌هايِ ديگري هم گويا در راه است و شخصاً ترجمه‌يِ مهدي غبرائي (نشرِ همراه، بهارِ 84) را ترجيح مي‌دهم، اول به خاطرِ فارسي پاكيزه‌اش، و دوم به خاطر دقتش در انتخابِ لحني مناسبِ داستان. آن ترجمه‌يِ ديگري كه در بازار هست و ناشري (مثلاً) حرفه‌اي و اسم‌ورسم‌دار آن را منتشر كرده، نمونه‌يِ بارزِ بي‌دقتي و ناآشنايي با كتاب است. من دوست ندارم ترجمه‌‌اي را بخوانم كه مترجم‌هايِ محترمش در صفحه‌ي 33 چنين جمله‌اي را آورده‌اند: «اين فيلم مدتِ شش ماه تويِ يك تئاتر روي پرده بود». يعني دانستن اين كه لغتِ تئاتر در اين‌جور وقت‌ها معنايِ تالارِ سينما، يا سالنِ سينما مي‌دهد، اين‌قدر سخت بوده؟ اين كه مي‌گويم شخصاً خواندنِ ترجمه‌يِ مهدي غبرائي را ترجيح مي‌دهم، به‌خاطر ريزه‌كاري‌هايي است كه در ترجمه‌يِ او مي‌بينم، مثلاً آن جمله‌اي كه از قولِ حسن، چندباري در متنِ داستان مي‌آيد و كليدي است برايِ شناختِ شخصيتِ او. غبرائي آن را ترجمه كرده: «جانم هزار بار فدايت» و مترجم‌هاي ديگر در ترجمه‌شان آورده‌اند: «تو جون بخواه» و اگر كمي از داستان را بخوانيد، مي‌بينيد كه غبرائي با توجه به افغان‌بودنِ شخصيت‌ها، انتخابِ بهتري كرده  و مگر جز اين است كه ترجمه‌هايِ خوب، پُر از جزئياتِ به‌يادماندني هستند؟

 

/ 15 نظر / 3 بازدید
نمایش نظرات قبلی
بهروز

يادآوری می کنم که در اصل انگليسی کتاب بسياری از جملات اصولا به فارسی نوشته شده. با اين وصف اشتباه آن مترجمان بايد خيلی عجيب باشد.

ونوس

سلام دوست خوبم . وبلاگتو خوندوم . کار جالبی کردی . موفق باشی

چشم بد دور

وبلاگ اختصاصي نمايش ‹چشم بد دور› به روز شد.

علیرضا

چقدرخوبه که آدم بعدازمدتها نوشته های تورو بخونه بيشتر بنويس نری بازم حاجی .حاجی شرق

ایران کلاسیک

محسن عزيز. وبلاگ معمولا جايی برای بيان نظرات شخصی و دردل است. مطالب جدی و تخصصی شما را در شرق می خوانيم. پس چه بهتر که از پشت پرده هم مطالبی بنويسی. در مورد خودت و ساير دغدغه های يکی از منتقدان خوش فکر و جوان کشور يعنی محسن آزرم. فکر کنم اینطور نوشتن هم برای شما آسان تر باشد و لااقل حسن آن در اینست که دیگر غیبت صغری و کبری نمی کنید و ما بیشتر شما را زیارت خواهیم کرد. موفق و پيروز باشيد.

مینا

بادباک باز را خوندم اما نه ترجمه غبرايی...نمی دونستم از غبرايی هم ترجمه اش کرده...واجب شد يک بار ديگر بخوانمش

يک خواننده

اخيرا نويسنده ديگری از افغانستان رمانی نوشته به نام پابرهنه در برف که به زودی چاپ می شود بد نيست بخوانيد.

زهرا

الان نظر ها رو خوندم .یکی نوشته بود شاهکار نیست. خب نیست ولی داستان خیلی خوبی هست. نوشته بود اجبار نویسنده به هپی اند داشتن،!!!!!! داستان پر از لحظات بی نهایت غم انگیز بود ، من که عمرا واسه داستانی گریه نمی کنم تا 3 روز حالم گرفته بود، پایان خیلی خوبی داشت بابا، اصلا نیاز به این پایان بود. خیلی داستان زجرآوری میشد اگه اون پایان رو نداشت. اتفاقا هفته پیش بی بی سی ، خالد حسینی رو نشون داد. نمیدونم چرا فک میکردم باید چهره عجیبی داشته باشه. چون اون موقع که کتاب رو میخوندم احساس کردم خیلی از نکات ریز احساسات آدم رو میفهمه و راحت بیانشون میکنه ، چیزایی که ما شاید جرئت گفتنش رو نداشته باشیم. شاید انتظار داشتم توی چشماش یک چاه پر از چیزهای غیر منتظره داشته باشه. ولی نبود. اون کاملا معمولی بود.