شبیه عطری در نسیم

شبیه عطری در نسیم

   ... مثلاً نازی اگر همراه‌شان بود، یا خنده‌های ریز و عشوه‌های بی‌هوای یک زن، حتّا جایی زنی منتظر اگر بود، آن‌وقت شاید این فضای سنگین و مرطوب و چرک ازشان عبور می‌کرد. شبیه عطرِ زنی در نسیم هم قبول است، مثلِ بالرینِ فیلم بعد از چندسال از کُما درمی‌آمد، این‌بار امّا مردی شاعر؛ یا مثل ماتادور زن که زانو زدنش مقابل گاو خشمگین بی‌شباهت به خودکشی نبود، از کُما نمی‌آمد بیرون و راحت می‌شد، باز این‌بار مردی عاشق‌پیشه. یعنی معجزه کارش را راه می‌اندازد؟ چرا به معجزه اعتقاد ندارد؟ چرا دیگر به هیچ‌چیز اعتقادی ندارد؟ چه معادی در کار می‌تواند باشد؟ بلند می‌خندد. پیمان نگاهش می‌کند. خنده‌اش تو هوای سرد بخار می‌شود و بالا می‌رود. یادِ فیلم کوتاهِ توی فیلم می‌افتد. حتّا به عاشقی که تا ابد درونِ معشوق می‌ماند هم بی‌اعتماد است. به‌قولِ فاکنر همان بهتر که عشق در کتاب‌ها بماند، شاید عشق توانِ زیستن در جای دیگر را نداشته باشد. اصلاً حقّه‌ی سینمایی بود، مگر در واقعیت می‌شود؟ که فداکاری کرده باشی، اکسیری بخوری و بشوی بندانگشتی، بروی به سیرِ باغ و راغ و همان‌‌جا بمانی؟ ها ها ها ها.

 

   شبیه عطری در نسیم، رضیه انصاری، نشر آگه، پاییز هشتادونُه، دوهزار و پانصد تومان

/ 9 نظر / 151 بازدید
سعید.م

چه جلد مینیمال و خوبی/ این قسمت از کتاب هم زیبا بود و باید برود در لیست خرید. ممنون

حمید

بالاخره بعد از یک ماه و نیم فیلم "یلا" به دستم رسید. ممنون از پیشنهادتان. بسیار زیبا بود و تامل برانگیز. فکرم را بدجوری مشغول کرد. نوشته تان را هم همین امروز خواندم. گذاشته بودم بعد از دیدن فیلم. چون تذکر داده بودید که قسمت هایی از فیلم لو می رود. فقط یک سوال آقای آزرم: ممکن نیست ما به فیلم این گونه نگاه کنیم که آن مردن در انتهای فیلم جزیی از هذیان ذهنی یلا باشد؟ عاقبتی که یلا برای گناهی که مرتکب شده آرزو می کند؟ مخصوصا وقتی در انتهای فیلم بعد از خودکشی آن دکتر که یلا مصببش بود او در تاکسی می نشیند و گریه می کند و ناگهان خودش را توی ماشین کنار پن می بیند و به فرمان ماشین که می چرخد و این بار بدون مقاومت و با لبخندی رضایت می دهد به افتادن درون رودخانه. البته قبول دارم که سرنخ هایی که فیلم بهمان می دهد بیشتر همان نظر شما را تایید می کند مخصوصا آن صحنه ای که پن کنار دریاچه ی کنار هتل, یلا را در اغوش می گیرد تا همراه خود ببردش و با صدای شبیه سقوط یک هواپیما -همان صدایی که در ابتدای فیلم زمانی که قرار است یلا برود ایستگاه و پن امده او را برساند ایستگاه- مثل یک نمایش تئاتر یلا را رها می کند و تو

افرا

ممنون که هنوز می‏نویسی، محسن آزرم. امّا مثلاً همین نوشته. بگو چقدر توش حرف تازه هست؟ چقدرش اصیل است و مال خودمان است؟ اگر عطر زنی که منتظر است و فیلم و بالرین توی کما و حکایت تکراری معجزه و معتقدش و عاشق تا ابد درون معشوق و فاکنر و باغ و راغش را حتی بتکانیم از متن، و برابر مثلاً ترکیب هنرمندانه‏ای چون "خنده‏ای که توی هوای سر بخار می‏شود" کمی صبوری کنیم و زمین را گاز نگیریم از تسلط نویسنده به زبان، چی می‏ماند ازش که بشود به اسم خود خود نویسنده خواند؟ چه فکر تازه‏ای؟ چه حرف نویی؟ چرا ذهن ایرانی ما صمغ ندارد برای خودش که بشود کلمه. که بشود کتاب. که چیزی اصیل به نام خودمان باشد. می‏دانی که این اولین بار است که برایت اینجا یادداشت می‏گذارم. امّا مدت‏هاست که به اینجا آمد و رفت داشته‏ام. و گمانم گفته باشم بهت که گاهی حتی تصویر مرد احساساتی جوانی که از تو گرفته‏ام میان نوشته‏هات، حوصله‏ام را سربرده. امّا باور کرده‏ام که اگر انگ خودت باشد چیزی که می‏نویسی و دروغ نباشد اگر، موجود قابل احترامی هستی تو. حالا بگو که ما از سر تعارف است که نوشته‏های وطنی را حلواحلوا می‏کنیم، یا خودمان هم می‏دانیم که خیلی اوضاع پس

رها

همه جورش را بايد بخوانيم تا بتوانيم يك جور خوبتر بنويسيم.

میلاد

آقای آزرم!دیروز روز کتاب بود و از آنجایی که دیروز نتوانستم دسترسی به اینترنت داشته باشم آن روز را با یک روز تاخیر به شما تبریک میگویم و همچنین امیدوارم در کارتان موفق باشید میلاد.بندرعباس

علی رشوند

سلام کتاب خانم انصاری را این روزها دارم می خوانم با اینکه اولین اثرشان هست قلم توانایی دارند

ساناز

"به‌قولِ فاکنر همان بهتر که عشق در کتاب‌ها بماند، شاید عشق توانِ زیستن در جای دیگر را نداشته باشد." چقدر زیبا. ممنون از معرفی این کتاب. حتما می خوانم.

فریدون کمالوند

با سلام. این کتاب حرف تازه ای برای گفتن ندارد. سرشار از تکرار است و متن ضعیفی دارد. یا حق