تنها زندگی‌ست که جنگ و رسوایی‌ست...

نمی‌دانم خدا دیگر چه مقدّرم کرده است. امّا می‌خواهم پیش از مرگم داستانِ آن‌روز را بنویسم، داسنانِ آخرین‌باری که لائوس پیشَم بود و غارتَم کرد. سه‌سالی‌ست که دارم کارِ نوشتن را به تعویق می‌اندازم. امّا اکنون احساس می‌کنم یک‌صدا، صدایی که نمی‌شود ناشنیده‌اش گرفت، وادارم می‌کند حوادثِ آن‌روز و همه‌ی دانسته‌هایم درباره‌ی لائوس را روی کاغذ بیاورم، زیرا این کار وظیفه‌ی من است و فرصتِ زیادی برایم نمانده. چُنین صدایی را نمی‌شود اشتباه فهمید، پس به یاریِ خدا به این صدا گوش می‌سپارم.

من دیگر جوان و سالم نیستم و مرگم نزدیک است. آیا هنوز هم از مرگ می‌ترسم؟ لائوس، در آن یک‌شنبه‌ای که برای آخرین‌بار پیش‌مان بود، مرا از این ترس هم خلاص کرد. شاید این ریشه در گذشته‌ها دارد، در دورانی نه‌چندان خوش، یا در خاطراتی به‌همان‌اندازه ناخوش، یا شاید در عنایتی خاص، همان‌طور که مذهبم می‌آموزد، که گاهی حتّا نصیبِ نالایق‌ها و کلّه‌شق‌ها هم می‌شود، یا تنها به‌خاطرِ تجربه و سنّ‌وسال است که با آرامش مرگ را به انتظار نشسته‌ام. زندگی به‌طرزِ شگفتی همه‌چیز به من بخشیده و بااین‌حال عمیقاً تاراجم کرده است. دیگر در انتظارِ چه باید باشم. من باید بمیرم، زیرا نظمِ امور بر این است و من وظیفه‌ام را به انجام رسانده‌ام.

می‌دانم ادّعای بزرگی‌ست و حالا که آن‌را مکتوب می‌بینم، کمی می‌ترساندم. کلمه‌ای متفرعن که باید به‌خاطرش روزی به کسی جواب پس داد. چه‌قدر طول کشید تا وظیفه‌ام را شناختم و با چه اکراهی، بله، نالان و غرقِ درماندگی، سرانجام تسلیم‌اش شدم. نخستین‌بار احساس کردم که مرگ می‌تواند رهایی باشد و دریافتم که مرگ، گشایش و صلح است. تنها زندگی‌ست که جنگ و رسوایی‌ست. چه‌قدر این جنگ عجیب بود! چه‌کسی آن‌را سامان داده بود، چرا گریزی از آن نبود؟ آیا همه‌ی توانم را به کار نبُرده بودم تا از آن بگریزم؟ امّا دشمن ردِ مرا پیدا کرده بود. امروز می‌دانم که نمی‌شد جورِ دیگری باشد؛ ما به دشمنان‌مان زنجیر شده‌ایم و آن‌ها را نیز از ما گریزی نیست.

[میراثِ اِستر، شاندور مارای، ترجمه‌ی فریبا صالحی، نشر مرکز، هزار و سیصد و هشتادوهشت]

 

/ 2 نظر / 100 بازدید
شبات

من تازه امروز اين سه تا مطلب را ديدم ديروز وبلاگتان كه بالا مي آمد پست هاي قديمي تان بود. وبلاگتان كاملن بالا نمي آيد يا اينكه پست هاي اخيرتان را نشان نمي دهد. اما خواندن يك تكه از سفركسرا سرذوقمان آورد. و اين افسوس را يادآوري كرد كه چرا از بالون مهتا و ناكجاآباد نسخه اي نداريم.

نانی آزاد ..... مترسک

به چشمان پري رويان اين شهر به صد اميد مي بستم نگاهي مگر يک تن از اين ناآشنايان مرا بخشد به شهر عشق راهي به هر چشمي به اميدي که اين اوست نگاه بي قرارم خيره مي ماند يکي هم، زينهمه نازآفرينان اميدم را به چشمانم نمي خواند غريبي بودم و گم کرده راهي مرا با خود به هر سويي کشاندند شنيدم بارها از رهگذاران که زير لب مرا ديوانه خواندند ولي من، چشم اميدم نمي خفت که مرغي آشيان گم کرده بودم زهر بام و دري سر مي کشيدم به هر بوم و بري پر مي گشودم ز یبا بود ، خوشحالم باهاتون آَشنا شدم [گل]