لحظه‌هایی‌ست در زندگی که آدم نه مُرده است نه زنده...

 

 

   ... به مدّتِ دو سال از نقّاشی دست کشید و نه نقّاشی کرد نه طرّاحی.

   خارق‌العاده است که آدم از کاری دست می‌کشد که تمامیِ عمرش کرده امّا می‌تواند پیش بیاید.

   همیشه حیرت‌انگیز است که شکسپیر بعدِ این‌که از نوشتن دست کشید دیگر هرگز دست به قلم نبرد و مواردِ دیگری سراغ دارد آدم، چیزهایی پیش می‌آیند که دست می‌گشایند به نابودیِ هر آن‌چه شخص را وامی‌داشته وجود داشته باشد و به نابودیِ هویّتی که وابسته‌ی چیزهایی بوده که انجام گرفته‌اند، آیا هنوز هم وجود دارد، بله یا نه.

   بیش‌تر بله، یک نابغه یک نابغه است، حتّا وقتی کار نمی‌کند.

   پس پیکاسو دست از کار کشید.

   خیلی غریب بود.

   دست گذاشت به نوشتنِ شعر امّا این نوشته هیچ‌وقت نوشته‌ی او نبود. گذشته از هر چیزی خودخواهیِ یک نقّاش مطلقاً خودخواهیِ یک نویسنده نیست، بی که هیچ گفتنی درباره‌اش وجود داشته باشد، فقط نیست. نه.

   دو سال کار نکردن. پیکاسو به‌نحوی خوشش می‌آمد، یک مسئولیت کم‌تر بود، خوب است آدم مسئولیت نداشته باشد، مثلِ سربازها در طولِ یک جنگ، جنگ می‌گفتند وحشتناک است، امّا در طولِ یک جنگ آدم هیچ مسئولیتی ندارد، نه در قبالِ مرگ، نه در قبالِ زندگی. پس این دو سال برای پیکاسو به این نحو بودند، کار نمی‌کرد، اجباری نداشت هر لحظه تصمیم بگیرد که چه می‌بیند، نه، شعر برای او چیزی بود که ضمنِ تعمّقاتِ کمابیش تلخ، امّا به اندازه‌ی کافی مطبوع، در یک کافه می‌شد ساخت.

   به مدّتِ دو سال این زندگی‌ش بود، البته او که می‌توانست بنویسد، با طرح و رنگ به این خوبی بنویسد، خیلی خوب می‌دانست که نوشتن با کلمه، برای او، مطلقاً ننوشتن بود. البته این‌را می‌فهمید امّا نمی‌خواست بگذارد بیدارش کنند، لحظه‌هایی‌ست در زندگی که آدم نه مُرده است نه زنده و تا دو سال پیکاسو نه مُرده بود نه زنده، برایش دوره‌ی مطبوعی نه، که یک دوره‌ی استراحت بود که او، که تمامیِ عمرش نیاز داشت خودش را و خودش را خالی و خالی بکند، تا دو سال خودش را خالی نکرد، یعنی با عدمِ فعّالیت، در عمل خودش را به‌راستی خالیِ خالی کرد، خودش را از خیلی چیزها خالی کرد و بیش از هر چیز از این‌که مغلوبِ دیدی بشود که دیدِ خودش نبود.

 
 
 
   گرترود استاین، در کتابِ پیکاسو، ترجمه‌ی عزیزه عضدی، انتشاراتِ فاریاب، بهمن ماهِ ۱۳۶۲            
/ 9 نظر / 358 بازدید
حسین

این متن مرا یاد کامبیز کاهه ی عزیز انداخت که نمی نویسد.و راستی چطور می تواند که ننویسد!؟ ننوشتن کامبیز کاهه دردناک است!اما یک ننوشتن تاسف بار دیگری هم هست .ننوشتن بابک احمدی برای سینما.با آن کلام مفتون کننده و صمیمی و آموزنده .

N

آدم وقتی فیلم نیمه شب در پاریس را می بیند بیشتر از همه -به زعم من- همین خانم گرترود استاین را دوست دارد که همه ی هنرمندان و هنر دوست های دور و بر خودش را جمع می کند توی آن خانه ی دوست داشتنی ش. اصلن انگار یک حس های خوبی هم دارد به همین آقای پیکاسو. باز هم به زعم من...

فريبرز

آقاي آزرم شايد بي ربط به اين پست باشه ،برسه ولي آيا فيلم possision زولافسكي رو ديديد اگر بله نظرتون به اين فيلم مثبته ؟

زهرا

جالبه. ولی چرا دلیلش رو نگفتید؟ یا توی کتاب نیومده بود؟

زهرا

کنجکاو شدم بدونم دلیل پیکاسو واسه این کارش چی بود؟ توی کتاب نوشته؟

فاش

به سلامتی هر چی عشق ادپار آلن پو فاش راه اندازی شد

خشايار

انتخاب عالي. و چيزي ديگر دزباره ي ترجمه ش : بيخود نبوده كه بيژن الهي خود را مديون عزيزه عضدي مي دانسته است.

فرزانه

نوشته جالبی بود باعث شد فکر کنم بین رخوت و استراحت خیلی فرق هست

شیوا

این حالا نا-زنده بودن موقعی میاد سراغ آدما که یه چیز خیلی بزرگ پرتشون میکنه پایین ؛فوقش یکی -دوبار. یه چیزی باید این وسط اتفاق افتاده باشه ، یه حلقه ی گمشده ی ناگفته هست همیشه در مورد این.آدما از یه چیزی تکون میخورن ، بعد دیگه اون آدم نیستن .