تا نپنداری ز یادت غافلم...

 

 

   بسیاری از جنبه‌های عشقِ رُمانتیک آشکارا اختیاری‌ست یا، دست‌کم، می‌تواند اختیاری باشد. ما به‌اختیار تصمیم می‌گیریم که با طرف‌مان قرارِ ملاقات بگذاریم، با او رابطه برقرار کنیم، باهم زندگیِ مشترک داشته باشیم، ازدواج کنیم، و غیره ـ هرچند که ترتیبِ امور لزوماً به این قرار نیست. ما مختارانه تصمیم می‌گیریم که این کارها را بکنیم، هرچند گاهی اوقات این کارها را بی‌اختیار و بدونِ مقدّمه انجام می‌دهیم. امّا جالب آن است که عشق، یا احساسِ جاذبه‌ی رُمانتیک نسبت به دیگری، خود امرِ چندان مختارانه‌ای نیست. اگر هم مختارانه تصمیم می‌گیریم که عاشقِ دیگری بشویم، بی‌تردید این کار را مستقیم و بی‌واسطه انجام نمی‌دهیم، [مثلاً نمی‌گوییم:] «لو، اجازه بده من نسبت به فلان یا بهمان شخص احساساتِ رُمانتیک داشته باشم.» این نکته درباره‌ی ازدست‌دادنِ احساساتِ رُمانتیک هم صادق است. این‌طور نیست که ما مثلِ کسی که می‌خواهد سیگارش را ترک کند، تاریخی را برای ترکِ عشق معیّن کنیم و بگوییم: «بعد از دهِ اکتبر، دیگر عاشقِ فلانی نخواهم بود.» بلکه افراد یک‌باره درمی‌یابند که دیگر عاشقِ فلانی نیستند...

   ما می‌توانیم کارهایی بکنیم که زمینه‌ی عاشق‌شدن را فراهم آورد، یا به ما کمک کند که عشق را از وجودمان برانیم. ما می‌گوییم «باید به عشق مجال بدهیم». امّا حتّا در این‌جا هم، ظاهراً، عاشقی بیرون از اختیارِ ما شعله می‌کشد ـ گویی عشق قرینه‌ی رُمانتیکِ شرط‌بندیِ پاسکال است. ظاهراً پرسش این است که آیا درنهایت این ماییم که احساسِ عشق را شعله‌ور می‌کنیم، یا این‌که شخص می‌تواند تمامِ شروطِ لازمِ عاشقی را احراز کند، امّا آن «معجزه» رخ ندهد. از طرفِ دیگر، عقلِ متعارف به ما می‌گوید که عاشقانی که همیشه جاه‌طلبی‌های شغلی‌شان را بر روابطِ رُمانتیک‌شان مقدّم می‌دارند، در روابطِ رُمانتیک‌شان به‌سوی فاجعه‌ای می‌تازند...

   وقتی‌که تو با کسی مناسباتِ رُمانتیک داری، تقریباً، هیچ‌چیزی در او نیست که به آن عشق نورزی. وقتی عاشقِ کسی هستی،‌ تقریباً، همه‌چیزِ او را دوست داری. درواقع، در قلمروِ عشقِ رُمانتیک، تقریباً، همه‌چیز ممکن است. درواقع، هرکسی می‌تواند موضوعِ عشقِ رُمانتیک قرار بگیرد.

 

دلایلی برای عشق‌ورزیدن، لارنس تامس، کتابِ درباره‌ی عشق، ترجمه‌ی آرش نراقی، نشرِ نی، هزاروسیصد و نود

 

   بعدِتحریر: عکس، صرفاً، تزئینی‌ست.

   در حال‌وهوای عشق، ساخته‌ی ونگ کاروای

/ 7 نظر / 175 بازدید
مهدیه

هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم/ نبود بر سر آتش میسرم که نجوشم

احسان

آخر معلوم نشد عشقو میشه ساخت یا نه...

هیلدا

ممنون آقای آزرم....عالی بود و ممنون از معرفی کتاب

خشایار

A Circus is a lot like love It can be magical , beautiful and frightening all at the same time but you do not give up on a circus if every once in a while a beautiful girl falls off the wire یا حق آقای آزرم!

خشایار

دیالوگی بود که در یک فیلم شنیدم از زبان یک کارمند شکست خورده ی سیرک یا چنین چیزی. از آن رومانتیک کمدی ها که فقط برای رفع افسردگی و لبخند زوری میبینی. اما این دیالوگ اصلن به آن فیلم نمی آمدو برایم عجیب بود چون خیلی به دلم نشست و نوشتمش روی کاغذ. اسم فیلم Wedding Maze اگر اشتباه نکنم.

نیاز

امروز تولد وونگ کاروی هست :)