سرزدن به کتاب‌خانه ـ رولان بارت نوشته‌ی رولان بارت

قطعه‌ی اوّل:

[از کشتی آرگو]

من دو دفترِ کار دارم، یکی در پاریس، دیگری در بیرونِ شهر. این‌دو به‌لحاظِ اشیا هیچ اشتراکی با هم ندارند، چون هیچ نقل و انتقالی بین آن‌ها انجام نمی‌شود. بااین‌حال، این مکان‌ها یک‌سانند. چرا؟ زیرا آرایش اشیا (کاغذها، مداد و خودکارها، میزتحریرها، ساعت‌ها، تقویم‌ها) یکی‌ست: این ساختار مکان است که هویتِ آ‌ن‌را شکل می‌دهد. همین پدیده‌ی شخصی بس است تا زوایایی از ساختارگرایی را روشن کند: نظام بر هستیِ اشیا غالب است.

قطعه‌ی دوّم:

[از la fraisette]

آدم در همه‌ی عمر، همه‌جور نوشیدنی می‌خورد، بی‌ که واقعاً از آن‌ها لذّت ببرد: چای، ویسکی. نوشیدن به‌اقتضای موقعیت، نوشیدن به‌اقتضای احساس، و نه نوشیدن به‌اقتضای مزه. جست‌‌وجو برای یافتن یک مشروبِ ایده‌آل: مشروبی که به هر تعبیر کاملاً «پرمایه» باشد.

طعم شرابِ خوب (طعم نابِ مشروب) طعمی سوای طعم غذاها نیست. شراب‌نوشیدن مثل غذاخوردن است. مدیرِ ت.، به‌استنادِ آشنایی‌اش با علم تغذیه، قاعده‌ای را برای این نمادگرایی مطرح می‌کند: اگر پیش از صرف غذاهای گوشتی می‌خواهی یک گیلاس شراب بخوری، باید همراهِ یک تکّه نان باشد: به‌این‌ترتیب، یک قرینه، یک ملازم، خلق می‌شود: تمدّن با همین دورویگی (همین چندجانبگی) آغاز می‌شود: آیا شرابِ خوب شرابی نیست که عطر و طعمی متزلزل‌کننده، تغییردهنده، و مضاعف‌ساز دارد، که هربار که پیکی می‌زنی، مزه‌ای کاملاً متفاوت پیدا می‌کند؟ در لب‌زدن به یک شرابِ خوب، هم‌چنان که در بر گرفتنِ یک متن، نوعی پیچش هست، فراز و فرودی در حالات: چون طرّه‌ای تاب می‌خورد.

قطعه‌ی سوّم:

[از و اگر نخوانده باشم...]

و اگر هگل را نخوانده باشم، یا شاهزاده‌ی کلو، یا نوشته‌ی لوی‌استروس درباره‌ی گربه‌ها، یا آنتی‌ادیپ را؟ ـ کتابی که آن‌را نخوانده‌ام، امّا بارها به من توصیه‌اش کرده‌اند، حتّا پیش از آن‌که وقتِ خواندنش را پیدا کنم (شاید به‌همین‌دلیل است که نمی‌خوانمش): این کتاب هم برای من موجودیتی در حد کتاب‌های دیگر دارد: وضوح خودش را دارد، جلوه‌ی به‌یادماندنی خودش را، طرز کار خودش را. آیا این‌قدر آزادی نداریم که متنی عاری از الفاظ را به دست گیریم؟

(سرکوب‌گری: نخواندنِ هگل عیبِ بزرگی برای یک آموزگار فلسفه، یک روشنفکر مارکسیست، یا یک باتای‌شناس به‌شمار می‌رود. امّا برای من چه؟ خواندنی‌های الزامیِ من کدام‌های‌اند؟)

 

[رولان بارت نوشته‌ی رولان بارت، ترجمه‌ی پیام یزدانجو، نشر مرکز، هزار و سیصد و هشتاد و سه]

 

/ 3 نظر / 7 بازدید
روشنک

درباره روبلان بارت دوست داشتنی من نوشتید .. می بینید که اونقدر دوستش دارم که ناخودآگاه می فهمم کی در موردش می نویسید میام می خونم حتی اگه از زبون خودش باشه در مورد خودش .. عجب بد شانسی !.. هر کسی که من عاشقش میشم یه روزی مرده که من هنوز به دنیا نیومده بودم .. عجیب نیست ؟ .. : ) ..

ساره

این رولان یحتمل یه همزادی همین حوالی داره،خیلی آشناست...اما اگه همزادش اینهارو بگه میگن دری وری نگو،واسه عیاشی دلیل می تراشیها،حالا اگه رولان بودم...حکایتیه.