سربازان ــ شعری از یانیس ریتسوس

 

 

 

سربازان

دراز کشیده‌اند روی سکو

با ریش‌های چند روزه و

غمی که در چشم‌های‌شان خمیازه می‌کشد.

 

صدای بلندگو را می‌شنوند

صدای دریا را می‌شنوند

صدای چیزی را نمی‌شنوند

وقتی می‌خواهند فراموش کنند.

 

غروب که می‌شود

از درّه می‌روند پایین

باید خودشان را سبُک کنند

دکمه‌های شلوارشان را که می‌بندند

چشم‌شان به ماهِ تمام می‌افتد.

 

دنیا هم می‌شد جای قشنگی باشد.

 

ترجمه‌ی محسن آزرم

 

عکس، قطعاً، تزئینی‌ست.

تاوان، ساخته‌ی جو رایت

/ 0 نظر / 5 بازدید