C'est la vie

 

 

پارک شلوغ نیست این روزها. کسی هم اگر هست می‌شود ندیدش. نقابِ کلاه را انگار برای همین آفریده‌اند. صدایی هم اگر هست می‌شود نشنیدش. هدفُن را انگار برای همین آفریده‌اند. امّا پیرمردِ سالِ پیش را نمی‌شود ندید. همان است که بوده. همان‌قدر پیر. با همان چروک‌ها روی صورت. همان موهای سفید. یک دست سفید است. ریش و سبیلش هم. همان نیمکت. سیگاری در دست. روشن است سیگارش. ولی لب نمی‌زند بهش. سالِ پیش هم همین‌طور بود. می نشست و لب نمی‌زد به سیگار. هر بار که رد می‌شوم خاکستر است که قد می‌کشد. سکوت است فقط. چیزِ دیگری نیست. سالِ پیش هم نبوده. خیره است به جایی. چشم‌ها ثابتند انگار. سیگار که خاکستر شد می‌تکانَدَش. همان‌جا. کنارِ نیمکت. پَرتَش می‌‌کند تو چمن‌ها. یک ساعتی می‌نشیند. بعد می‌رود. انگار نبوده هیچ‌وقت. صدا تو هدفُن می‌گوید یاد است. می‌گوید باد است.  

/ 0 نظر / 134 بازدید