یک تکّه از نامه‌ای متعلّق به همین روزها...

    ... یک خیابانِ همیشه‌شلوغی هست که وعده‌گاهِ ما بوده همیشه و یک کوچه‌ی همیشه‌خلوتی هست توی این خیابانِ همیشه‌شلوغ که یک خلوتِ دل‌پذیری دارد و شبیه هیچ‌جای دیگری نیست و یک سکوتِ (به‌قولِ آقای عزیزمان) دل‌افزایی دارد که آدم خیال می‌کند هزارسال است تنابنده‌ای به خودش ندیده و آدمی‌زادی از این کوچه نگذشته و یک کافه‌ی دنجِ دل‌انگیزی ته این کوچه‌ی همیشه‌خلوت هست که جای هرکسی نیست و هرکسی برای خودش صندلی و میزی دارد و گوشه‌ی هر میزی اسمِ آدمی را نوشته‌اند و یک‌جورِ واضح و روشنی هم نوشته‌اند و هر میزی هم اسمی دارد برای خودش و هر صندلی را اصلاً به‌نیّتِ یک آدمی گذاشته‌اند آن‌جا که هفته‌ای هفت‌روز می‌نشیند روی این صندلی و بیرونِ کافه را جوری نگاه می‌کند که انگار هزارسال است تنابنده‌ای به خودش ندیده و هر آدمی اگر از کنارِ این کافه بگذرد خیال می‌کند این شیشه‌های خاک‌گرفته سال‌هاست دستِ آدمی بهشان نخورده و هیچ خیال نمی‌کند که آن‌ورِ شیشه‌های خاک‌گرفته میز و صندلی‌هایی هست که مالِ هرکسی نیست و هرکسی که توی این کافه برای خودش میز و صندلی دارد کم آدمی نیست و روی این میزهایی که همیشه‌ی خدا برق می‌زند هم فنجان‌های قهوه‌ای‌ هست که همیشه‌ی خدا بوی مست‌کننده‌ای دارد و ساعت‌ها می‌ماند توی بینیِ آدم و مغزِ آدم را جلا می‌دهد و یک پای سیبِ خوش‌رنگِ خوش‌مزه‌ای هم هست که داغی‌ش انگشتِ آدم را می‌سوزاند و روی زبانِ آدم که می‌نشیند عجیب دل‌پذیر است و یک بوی سیبی ازش بالا می‌زند که آدم خیال می‌کند از نسلِ همان سیبِ مرحومِ ابوالبشر است و حوّایی لابد آن‌را چیده و یک‌جوری که خاصّ خودش بوده پُخته و یک دارچینی روش پاشیده که عجیب خوش‌بوست و بی‌خود نیست که این پای سیبِ بی‌بی‌ است و اسم و رسمِ دیگری ندارد و «آن گوشه‌ی دنجِ سمتِ چپِ» این کافه یک میزی هست که دوتا صندلی بیش‌تر ندارد و یک صندلی‌ش همیشه‌ی خدا خالی‌ است و روی آن‌یکی همیشه آدمی می‌نشیند که چای و پای سیب را ترجیح می‌دهد به هرچیزی و چی بشود که رضایت بدهد به قهوه‌‌تُرک و حباب‌های کوچکی را که روی قهوه نشسته‌اند خوب سیاحت ‌کند و قاشقِ کوچکی را که گذاشته‌اند کنارِ فنجان بردارد و بزند توی حباب‌های ریزِ یک‌دست و چند حباب را بگذارد روی زبان و مزه‌مزه ‌کند و تلخی‌اش را به جان بخَرَد و زل بزند به پای سیب‌ها که ظاهرِ فریبای معرکه‌ای دارند و از فرطِ پختگی تَرَک خورده‌اند و همین‌جور که دارد این شیرینی را سیاحت می‌کند قاشقِ پُرحباب را بگذارد روی زبان و خیال کند آن صندلی خالی نیست و یک آدمی روش نشسته که صندلی‌ را سال‌هاست به اسمش زده‌اند و فنجانِ قهوه‌ای هم دست گرفته و بوی قهوه را دارد می‌فرستد توی بینی و یک لبخندی هم گاهی می‌نشیند روی لبش که از این پای سیبِ اجدادی هم شیرین‌تر است و یک‌جور معرکه‌ای‌ست که از ترکیبِ سیب و دارچین هم معرکه‌تر است و بعد که بی‌خیال می‌شود می‌بیند تلخیِ قهوه هنوز روی زبانش مانده و چی شده که امروز قهوه‌تُرک را ترجیح داده به چای و روبه‌روش هم کسی نیست و همه‌چی خیال بوده و این صندلی هم یک‌جورِ عجیبی خالی است و اصلاً هیچ‌چی خالی‌تر از یک صندلیِ خالی نیست و...

/ 16 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
یکی

لطفا ادرس كافه مورد نظر را در وبلاگتان بگذاريد كه از آن دنجي و خلوتي بيرون آيد. ... اين وبلاگ يه كم دلگير و افسرده نيست؟

-

چند وقت بود میخواستم اینجا بنویسم :از بریدن تکه ای از یک کتاب یا گفتگو،و گذاشتنش اینجا چه سود واقعا؟حیف آن "تکه ای از نامه ها متعلق به..."نبود؟ امروز دیگر آمدم که بنویسم که یکهو... حیف که دیگر تحریریه ی روزنامه ای که شما را بتوان آنجا یافت باقی نمانده تا زنگ بزنم و بگویم : جناب آزرم راه دلم نبود با نظر گذاشتن شعفم را نشان دهم این شد که زنگ زدم...

رنجبر

سلام آقای ازرم.این شماره جدید مهرنامه کی قراره چاپ بشه؟

دمادم

یک صندلی خالی آن روبرو تلخی طعم قهوه را بیشتر می کند یا اگر کسی آن جا باشدکه نباید؟

ما

سلام آقای آزرم. یه سوال داشتم. نظرتون راجع به فیلم جزیره شاتر آخرین ساخته مارتین اسکورسیزی چیه؟

این نیز بگذرد

در این روزگار دلمردگی ، سرزندگی شما خود غنیمتیست . نثرتان خیلی زیباست . هیچوقت وسوسه نشدید بروید دنبال ادبیات ؟

سروان رنو

با اجازه جناب آزرم . [لبخند] کافه ای محقر داریم با نام "کافه کلاسیک" که به سینمای کلاسیک و بازیگران آن و دوبله فارسی می پردازد. خوشحال می شویم اساتید خوبی مثل آقای آزرم و دوستانشان آنجا را دیدی بزنند و ما را منور کنند. با درود [گل]

شهرام ن

این تکه نامه ها، معمولاً فضای تلخی را ترسیم می کنند لابد چون برگرفته از فضای واقعی زندگی هستند؛ حالا اینکه این تلخی ها از کجا می آیند و برای چه می آیند و چرا تمامی ندارند، سؤالی است که گویا بی جواب است. ای کاش زندگی شیرین تر می بود! ای کاش آن صندلی خالی نمی بود! ای کاش ... اصلاً آیا جایی برای «امیدواری» هست آقای آزرم عزیز؟

شهرام ن

چرا عجیب؟ یعنی پاسختان به آن سؤال منفی است؟

معصومه

این نامه ها عالی هستند .... عجب حس خوبی به آدم می دن ... بعد از مدت ها دلی از عذا در آوردم ...ممنونم