روز بي‌حوصله‌گي...

 

... يك‌جور عجيبي شده‌م. بي‌حوصله‌گي، همه‌چي را ريخته به‌هم. بدتر از همه اين‌ست كه نمي‌دانم اين بي‌حوصله‌گي از كجا آمده، يعني اگر راست‌ش را بخواهيد مي‌دانم از كجا آمده، اما همه‌ش به خودم مي‌گويم بايد بي‌خيال‌ش شوم، بايد فكر كنم نيست و ريشه ندارد و مال فصل‌ست و خلاصه بزنم زير واقعيت و هرچي كه هست.<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

توي بي‌حوصله‌گي، خيلي چيزها هست كه نمي‌چسبد، خيلي چيزها هم هست كه مي‌چسبد. گوش‌دادن به يك آهنگ خوب (حالا تو بگير هر آهنگي) خودش مقدمه‌ي ورود به يك دنياي ديگرست. تازه، فقط هم كه اين نيست. مي‌شود از يك آب‌نبات چوبي حرف زد كه گرماي تحريريه را از ياد مي‌برد و آدم را مشغول مي‌كند. از آن آب‌نبات‌هايي كه ته‌ش، موقعي كه دارد تمام مي‌شود، مي‌شود آدامس. آن‌هم چه آدامسي، سفت‌وسخت. و تازه آن‌هم چه رنگي، صورتي. عالمي دارد واقعاً. از آن عالم‌هايي كه توي فيلم‌ها هست، آن‌هم نه توي همه‌ي فيلم‌ها، فيلم‌هايي كه آدم زل مي‌زند به‌ش و محو مي‌شود و خودش را تويش مي‌بيند، توي فيلم خودش را كشف مي‌كند. هي دارم ياد «رز ارغواني قاهره» مي‌افتم، ياد اين‌كه آدم اگر عاشق پرده‌ي سينما باشد چه بلايي سرش مي‌آيد. چرا نمي‌توانم درست‌وحسابي اين فيلم را توضيح بدهم، لابد براي اين‌كه توضيح خيلي چيزها سخت‌ست، مثل همين بي‌حوصله‌گي كه اول يادداشت به‌ش اشاره كردم. اين بي‌حوصله‌گي را موقع خواندن رمان «استلا» هم داشتم، نه اين‌كه آن رمان خوب نباشد. به‌عكس، خيلي هم خوب‌ست و دل‌نشين‌ست، اما مال آن موقعي نبود كه خواندمش. شايد هم بود، شايد هم بايد همان‌موقع با يك‌چنين داستاني رو‌به‌رو مي‌شدم، يك متن كاملاً عريان. و اين عرياني، مال اين بود كه نويسنده به هيچ‌كي باج نداده، چيزي را كه دوست داشته، جوري نوشته كه همه از خواندن‌ش لذت ببرند، كيف كنند. اصلاً دارم اين‌ها را براي چي مي‌نويسم، يا اصلاً به‌قول «ريموند كارور»، «دارم از كجا زنگ مي‌زنم؟»

يك ضرب‌المثل من‌درآوردي هست كه مي‌گويد زندگي لحظه‌ست، در لحظه جريان دارد و پيش مي‌رود. سعي مي‌كنم معني‌ش را بفهمم، خيلي سخت نيست. اما نمي‌دانم كه بايد به‌ش عمل كرد يا نه. حالا، بايد بلند شوم و بروم خانه. بايد دست كنم توي جيب كيف‌م و قبل از بيرون رفتن از روزنامه، يكي ديگر از اين آب‌نبات‌ها را دربياورم و بخورم. يك ضرب‌المثل مي‌گويد خوردن آب‌نبات توي خيابان، مثل راه‌رفتن در ملكوت‌ست. ايرادي دارد من هم يك ضرب‌المثل درست كنم؟

 

/ 9 نظر / 5 بازدید
hamoon

من رو به شرق دعوت کنيد

مریم

عجب تصادفی! من هم روز یکشنبه یک آبنبات خریدم از آن مارپیچهای حلزونی رنگین کمانی و تا خانه لیس زدم.چسبید.

من یک هیچ کس می باشم

سلام...اقای آزرم يادداشت اخرتون رو نخوندم معذرت اين کامنت رو هم حتما نخواهيد خواند اما خوب کرم نوشتن است وبايد نوشت چه کارش می شود کرد...امروز رفته بودم حوزه هنری تماشای ماهی بزرگ شاهکار تيم برتون عزيزم...بعد آمدم نظرسنجی را که ديدم حالم گرفته شد ماهی بزرگ نقطه کمال يک فيلم ساز تکرو وتنها و غول مثل برتون است می خواستم ببينم ماهی بزرگ رو ديدين يا نه؟گاهی شاهکار هنرمند تو همون اوان جونی و ورودش به هنر بروز می کنه مثه تارانتينو و شاهکارش داستان عامه پسند گاهی هم بعد از سالها که بايد بگذرد تا رنگ بلوغ و پختگی بگيرد و در بردارنده تمام دنيای اين تکروی تنها باشد.. از سر بیکاری نوشتم معذرت که طولانیه...يا علی مددی...

azadeh

همين ديروز فهميدم من و شما توی يه روز به دنيا اومديم برام يه ذره جالب بود که يه نفر ديگه.....

siamak farid

اين يک داستان واقعی است که در ارديبهشت 1359 در شهر رشت به هنگام به اصطلاح انقلاب فرهنگی اتفاق افتاد.از آن حکایتهایی که زیر گرد و غبار زمان فراموش شد ولی آن روز گرم و لعنتی را کسانی هرگز فراموش نمیکنند.

حميد

يک توصيه پزشکی؛در اين جور مواقع خوردن سيلاکس هم خالی از فايده نيست.

شاپرک

اين بی حوصلگی انگار همه گير شده فقط دليلش برای هر کس فرق ميکنه ... راستی اون آدم عاقل بهم کتابای خوب ديگه ای هم هديه داده ... دير راهبان ... ترجمان دردها و ... فکر کنم تو هم میشناسيش .

نرده ها

سايت ِ poetryonline در نظر دارد مجموعه ي نقد ها و نظراتي را در مورد کتاب هاي محمد آزرم گردآوري و انتشار دهد.در صورتي که مطلبي در اين رابطه داريد به نشاني سايت بفرستيد.