بِمُردن، خواب‌رفتن، یحتمل هم خواب‌دیدن...

Trois couleurs: Bleu

  

   همه‌ی آن داستان را روی کاغذ آوردم که، اگر بشود، آن کلمه را از ذهنم پاک کنم، ولی عجیب است که هرچه آن داستان بیش‌تر پیش رفت‏، بیش‌تر یادِ آن کلمه می‌افتادم.

رومن گاری، یک نامه

  کریشتف کیشلوفسکی سینما را خوب بلد بود و از آن بهتر، خوب می‌دانست که داستانی درباره‌ی دل‌دادگی، درباره‌ی اوجِ زندگی را چگونه باید تعریف کرد. (زندگی دوگانه‌ی ورونیک را فراموش نکنیم.) مرتبتِ استادی‌ و عظمتِ نگاهش را می‌شود در آن فیلم‌های بدرنگی دید که از حرف‌هایش گرفته‌اند، در آن فیلم‌هایی که سرش به تدوین گرم است و سیگاری در دست دارد که در میانه‌ی حرف‌هاش پُکی به آن می‌زند. حرف‌هاش، همه‌ی آن چیزهایی که درباره‌ی تصویر و سینما و فیلم می‌گوید، فرصتی هستند تا آن‌چه را دوست می‌دارد و می‌پسندد، به زبان آورد. آبی مشهورترین فیلمش (به‌قولی) و یکی از سه فیلم آخرش، نمونه‌ی تمام‌وکمالی‌ست از تصویرِ دل‌دادگی در سینما. تاریخ سینما‏، داستانِ دل‌دادگی کم ندارد؛ دست‌کم بخشِ اعظمِ فیلم‌هایی که نام‌ و نشان‌شان در فرهنگ‌نامه‌های سینمایی آمده، داستان‌هایی درباره‌ی اوج انسانیت هستند. ‌چُنین است که می‌شود پرسید چرا از میان آن فهرستِ بلندبالا، نام‌های ماندگار چُنین انگشت‌شمارند، و باقی این فهرست، نام‌هایی‌ست که، کم‌کم، به دست فراموشی سپرده شده‌اند. امّا آبی تا روی پرده‌ی سینما رفت، تماشاگرانش را یافت و، ناگهان، بدل شد به یکی از همین فیلم‌ها، به یکی از محبوب‌ترین فیلم‌های همه‌ی این سال‌ها...

 

 

 

 

/ 5 نظر / 157 بازدید
رضا

همه نوشته هایت طعم صبح از خواب برخاستن و چای یا قهوه نوشیدن دارند.صبح مه آلود زمستانی یا صبح آفتابی تابستان.

رضا

اکیدا موافقم.

mahdi

مثله هميشه خوب بود آقا آرزم يکی از دغدقه های هميشه کشلوفکسی که تو فيلم هاش هم خيلی نمود پيدا کرده بحثه موسيقی است که تو اين فيلم هم اين استاد سينما به خوبی تو غالب شخصيت فيلم نشون داده البته اوج اين نشون دادن موسيقی رو تو فيلم آبی که شما ذکرشو کردين می بينيم

امیررضا تجویدی

سلام جناب آزرم عزیز عالی بود. راستی اینسپشن کریس نولان رو دیدید؟نظرتون چی بود؟

فاطمه نیازی

من آبی رو ندیدم، اما یاد "پس از زندگی، اگنیزکا وتویک " افتادم با آن صحنه های زیبایی که زندگی را فریاد می زند، زندگی ای که هر چه فریاد می زند، صدایش را کسی نمی شنود، جز پیرمردی که دستش در کاسه ی مرگ است. زندگی دستش به "پل" نمی رسد و زنده در راهی که بسته شده است می سوزد. و فقط قلب بود که حرف را، روح را، بودن و نبودن را فهمید. سپاس.