یک تکّه از نامه‌ای متعلّق به همین روزها...

«حالا ما این‌جا...» یک باغِ مُصفّای پُر درختی‌ست روبه‌روی ما که تا خودِ کوه می‌رود و یک درخت‌های سر به فلک کشیده‌ای‌ست که سبزی‌ش می‌رسد به آسمان و این سبزی همچه که می‌رود بالا، برق می‌زند و نورِ آفتاب همچه این سبزی را دوچندان می‌کند که آدم خیال می‌کند صعود کرده است به عرش و بهشتِ برین همین بهارخوابِ دل‌نوازی‌ست که خُنکای سایه‌اش ربطی ندارد به آن آفتابِ عالَم‌تاب و این سیبِ سُرخِ خوش‌آب‌ورنگی که روی میز دل می‌بَرَد، آدم را یادِ ملکوت می‌اندازد...

یک عصرِ شنبه‌ است... یک حالتی از خوشی، یک حالتی از شادیِ انسانی توی این سایه هست که هیچ ربطی ندارد به باقیِ شهر، به خانه‌های دیگرِ شهر و زیرِ این سقفی که آفتابِ عالَم‌تاب را به آن راهی نیست، چیزی شبیهِ زندگی‌ست که شورَش می‌رسد به همان آسمان و همان برق و همان نورِ آفتابی که شادی را دوچندان می‌کند و خیالِ بهشتِ برین را زنده می‌کند توی این روزهای پاییزی...

... بعد هم که دودِ پیپ و تماشای سُرخیِ آتش است و توتون‌هایی که خاطره می‌شوند و می‌سوزند و توی هوا پخش می‌شوند و چه هنگامه‌‌ای‌ست وقتی حجمِ فشرده‌ی توتون گُر می‌گیرد، وقتی آتش می‌افتد به جانِ توتون و زردش می‌کند و بعد سُرخی‌اش به چشم می‌آید و بعد هم که سیاهی‌ و خاکستر است و می‌شود چیزی که اصلاً شبیهِ روزِ اوّلش نیست... و این خودش خاطره‌ی دیگری‌ست...

«حالا ما این‌جا...» این باغِ مُصفّای پُر درخت و این سبزیِ سر به فلک کشیده‌ و این بهشتِ برین و این سیبِ سُرخِ خوش‌آب‌ورنگ و این شادیِ انسانی و آن سُرخیِ آتش بی تو چه معنایی دارد...

بعدِ تحریر: یک نوشته فقط یک نوشته است و یک نوشته فقط چیزی‌ست که نوشته شده و چیزی که نوشته شده، فقط چیزی‌ست که آن‌را نوشته‌اند...

/ 5 نظر / 3 بازدید
saeed1212

چقدر نثر قشنگی داشت این نامه راستی نویسنده این نامه کی هست و برای کی نوشته ؟ معلومه که نویسنده اش خیلی اهل دود بوده مخصوصا از توصیف زیبای دود پیپ

saeed1212

یه چیزی یادم اومد اومدم دوباره بگم و بعد برم ادامه شمامم را بخورم به نظر شما این نوع نوشتن عامیانه و خودمانی به نوشتن رسمی ارجحیت دارد آیا این گونه نوشتن نوعی هنر است هنر ساختار شکنی که با آل احمد شروع شد یا اینکه یک جور سر سری نوشتن است و بی قاعده عمل کردن البته کتمان نمیکنم که این نوع نوشتن واقعا کار آسانی نیست حداقل برای من که سعی میکنم یه طورایی در نقد هایم به این زبان بنویسم اما گاهی به اصالت آن و زیبا بودنش شک میکنم

حسام

چقدر شبیه نوشته های پرویز دوائی عزیز بود... همان حس و حال او را هم داشت.

زاهد

شکست ناپذیر ترین امیدها را از ژرف ترین نا امیدی ها بیرون باید کشید نیچه

ماریا

نوشته‌ها روی کاغذ‌های ذهن حتا کاغذ‌های دفترچه روی میز و این روزها صفحه این عنکبوت تار تنیده سالهاست که آتش را آتش مینویسند و زردی را زردی، هر یکی‌ به زبانی و هر زبان به کیش و آیینی،. آنچه میماند همان بهشت برین است که ذهن من و ذهن تو و ذهن دیگری و دیگران به جای نوشتن نقاشی‌ میکند