نه، سختیِ زندگی را انگار پایانی نیست...

کریشتف کیشلوفسکی

  

   ورونیکا رو به پنجره می‌چرخد و لکّه‌های نوری که رد می‌شوند، صورتش را، لحظه‌ای، روشن می‌کنند. می‌گوید «حسّ غریبی دارم. احساس می‌کنم که تنها نیستم.» پدرش می‌پرسد «تنها؟» و ورونیکا دوباره با تاکید می‌گوید «تنها نیستم؛ در تمامِ دنیا.» پدرش با لحنی که انگار این موضوع برایش بدیهی‌ست جواب می‌دهد «تنها نیستی.» ورونیکا می‌گوید «نمی‌دانم.» و کمی ‌بعد سئوال می‌کند «من دنبالِ چی هستم، پدر؟» و پدرش می‌گوید «نمی‌دانم؛ شاید سرنوشت.»

  

/ 0 نظر / 68 بازدید