یک تکّه‌ از نامه‌ای متعلّق به همین روزها...

 

  

   ... فکر کرده باید سقوط کنی تا ‌برسی به چیزی که دوست می‌داری یا خیال می‌کنی دوست می‌داری و ‌بعد فکر کرده پایین‌پریدن انگار سقوط نیست و صعود است و مثلِ این است که آدم از پنجره‌ی ساختمانی بلند بپّرد روی تشکِ فنریِ بزرگی که پهن کرده‌اند روی زمین و فنرهای این تشک آدم را ببرند بالاتر از آن جایی که پریده و بعد که چشم باز می‌کند ببیند سرِ جای اوّل‌ است و فکر ‌کند این چه سقوطی‌ست که برگشته همین‌جا و فکر ‌کند هنوز می‌ترسد از ارتفاع و فکر کند هنوز هر بلندی‌ای سرش را به دَوَران می‌اندازد و پیشِ خودش خیال ‌‌کند آن‌ها که عاشقِ این سقوطِ آزادند سرشان به دَوَران نمی‌افتد انگار و چشم‌های‌شان همین‌جور وقت‌ و بی‌وقت توی کاسه نمی‌چرخد انگار و اگر تن به این سقوط ندهند و به این سقوط راضی نشوند چشم‌ها‌ی‌شان از کاسه بیرون می‌زند انگار و توی همین خیال‌هاست که فکر می‌کند چه‌ بدبخت می‌شود اگر فنرِ این تشک زده باشد بیرون و یک‌راست برود توی چشم‌هاش و چشم‌هاش همین‌جور توی کاسه بچرخند و ببیند فال این لاو سقوط در عشق‌ است انگار و آدمی که فنری توی چشم دارد هیچ‌چی نمی‌بیند و کسی هم که هیچ‌چی نمی‌بیند به دردِ هیچ‌چی نمی‌خورد و انگیزه‌ای هم برای سقوط و صعود ندارد و با همان چشم‌هایی که از کاسه بیرون زده خیره می‌شود به دیگرانی که آماده‌ی سقوطند و راضی‌اند به سقوط و کیف می‌کنند از این سقوط و سقوط که می‌کنند چشم‌‌ها را باز می‌گذارند و دوست دارند همه‌چی را ببینند و همین‌که تهِ درّه را می‌بینند خیال می‌کنند رسیده‌اند به ملکوتی که ملکِ آدم بوده و جدّشان هم که سقوط کرده از بهشت توی همین درّه بوده و چی می‌شود اگر سقوط کنند و ‌برسند به جایی‌که آدم بوده و چی شده که آدم سقوط کرده و عشق اصلاً تهِ همین درّه است یا درّه‌ی دیگری‌ست و این می‌شود مهم‌‌ترین سئوال‌ِ همه‌ی زندگی انگار و دیده باید سقوط کند تا ‌برسد به چیزی که دوست می‌دارد یا خیال می‌کند دوست می‌دارد...‌

   بعدِتحریر: یک نوشته فقط یک نوشته است و یک نوشته فقط چیزی‌ست که نوشته شده و چیزی که نوشته شده فقط چیزی‌ست که آن‌را نوشته‌اند...

   بعدِ بعدِتحریر: عکس، صرفاً، تزئینی‌ست.

   سرگذشتِ افسانه‌ایِ اَمِلی پُلَن، ساخته‌ی ژان‌پی‌یر ژُنه

/ 8 نظر / 5 بازدید
طناز

باز هم با بعد تحرير خيلي زياد موافقم ...!

mahdi

باز هم ممنون اين يک فيلم نيست يک نقاشی زيباست که آدم اگر افسرده و نارحت باشد و به تماشايش بشيند نارحتی رو از ياد خواهد برد و چقدر کارکرد زنگ در اين فيلم زيباست

ساعت سپید شب

کنار لوگوت نوشتی فرانسوا تروفو .... عاشق این مرد و فیلمهاش هستم دوران دبیرستان هر وقت یه فیلمشو میدیدم انگار بهشتو بهم دادن فکر میکردم نوشته درباره فیلمه املیه اما دیدم نیست آهنگ این فیلم هم مثه خودش محشره

مهران

باید که بی پروا سقوط کرد تا دید آنچه باید دید همواره عکس های تزیینی شما را دوست می دارم که بسیار زیبا می سازند با نوشته های شما

....

این عکسهای شما نشان داده نمی شود . عکس پرشین وبلاگ را نشان می دهد . پرشین بلاگ ایراد دارد .

هادی

عاشق این فیلمم . و به خصوص بعد دیدنش عاشق خود " آدری تاتو " شدم ... چهره خاصی داره ، دوس داشتنی ، خیلی خیلی .... عاشقشم . :)

مسعوده

عالی

هیلدا/hilda ne

یک وقتایی بعضی نوشته ها گویی حدیث دل تو است..چه خوب که قلمهایی زرین و روان بر کاغذ حدیث دل آدم را می نویسند و طعم این نوشته با خاطره آن روزهای دیدن آملی -که به همون حدیث دل ربط داره- در می آمیزه...اون هم وسط بدو بدو های سر کار وزندگی و روزمره گی که به روزمرگی می رسه..یاد آدم می اندازه که تو پیشتر چه جوری بودی دلتنگت می کنه و سرشار از همون حس سقوط...سپاس